سرورده از چکاد های عظیم خوشنوا

غروب من

                            غروب چشم های من

                                 دنیای ویران من

                                    خواب های ناتمام من

   ترا خواهم جست

   ولی، چه سود که ترا هرگز پیدا نخواهم کرد.

                             عشق نا تمام من

                                 قلب افسرده من

                                   خوی آشفته من

ترا خواهم آسود

ولی، چه که ترا هرگز پیدا نخواهم کرد.

                              محبوب نازی من

                                 یار تازی من

                                    هرگز ترا نخواهم دید

ولی با در های سینه بازم

                                  ترا در بر خواهم کرد

            ترا همچو شمع

                               خود را پروانه خواهم کرد

                        در دشت تو خواهم دوید

ولی، چه سود که ترا در بیابان سرگردان نتوان یافت

دریغا     دریغا     دریغا

 



تاريخ : جمعه نهم آذر 1386 | 8:53 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |

شيخ عبدالقادر جيلانى و ارشاد او

 بحيث مرشد كامل

 

بعد از آنكه شيخ عبدالقادر جيلانى قدس الله سره العزيز تعليمات علمى و معنوى خود را تكميل نمود به كار هاى اصلاحى و رهنمايى مردم آغاز به فعاليت و رهنمايى كرد و دو بخش رياست و رهبرى را به عهده گرفت، رهبرى دينى را بحيث دانشمند و رهنما در علوم شرعى چون فقيه، تفسير، كلام، قرائت و علم الحديث و هم ارشاد و تعليم و تربيت را در تصوف و معرفت كه مريدان و علاقمندان را در هر دو بخش به او مراجعه مى نمودند و او اين هر دو وظيفه را هماهنگ نموده و به كار تربيت و تدريس همت نمودند.

چنانكه ميدانيم استادش قاضى ابوسعيد المخرومى كه در مجله "باب الازح" مدرسه بزرگى برايش احداث نموده و ادارهء و سرپرستى آنرا به عهده او گذاشت او در اين مدرسه به كار وعظ و خطبه اشتغال ورزيد و چندى نگذشته بود كه آوازه و شهرت علمى و معنوى او عالمگير شد و در مجالس ايشان و در محضر مدرسه چنان ازدحام مى شد كه مدرسه گنجايش آن همه جمعيت را نداشت و مدتها مردم در روى بام مدرسه مى نشستند و براى مردم كه در اطراف مدرسه جمع بودند خطابه و وعظ ايراد مى نمودند و تا مدتى اين وضع ادامه داشت تا اينكه برادران و مخصوصاً كسانيكه از نظر مالى و اقتصادى وضع خوبتر و بهتر داشتند و تلاش فقرا در كار ساختمانى خانه هاى پيرامون مدرسه را كه خريده بودند و به درس گاه اضافه كردند و مدرسه را وسعت بيشتر دادند و در سال 528 هجرى مدرسه تكميل و به نام خود ايشان نامگذارى شد.

شيخ موفق بن قدامه صاحب كتاب "المغنى" در مورد ايشان مى نويسند:

"در عمرم كسى را نديده بودم كه به اندازه حضرت عبدالقادر جيلانى فقط بخاطر خدا مورد اكرام و احترام باشد."

و در بسيارى مواقع پيش مى آمد كه خلفا و سلاطين عباسى در مجلس و محضر ايشان شركت مى نمودند و با ادب و گردن كجى در حضورش مى نشستند. تعداد علما و دانشمندان كه در مجلس او حضور مى يافتند بسيار زياد بود گويند: "در بعضى از مجالس او در حدود چار صد عالم دينى حضور مى يافتند" (1) [1]

همه معاصران و كسانكه به خدمت او شرفياب شده و او را از نزديك مى شناختند بر حسن اخلاقو بلند همتى، تواضع و فروتنى مخلصانه و بخشش و از خودگذرى بخاطر ديگران متفق القولند. يكى از شخصيتهاى معاصرش بنام "حواره" كه عمر طولانى داشته و بسيارى از علما و بزرگان را ديده و با آنها مصاحبت نموده، در مورد سيدنا غوث الثقلين شيخ عبدالقادر جيلانى رحمت الله عليه مى گويد: "هيچكس را نديده ام كه همچون او خوش اخلاقو متين، آرام و محترم و با وقار، رقيق البطع با تعهد و وفا  كننده و محب و با پيمان باشد." (1) [2]

حضرت او از محبت به كودكان و سالمندان مى پرداخت هميشه قبل از ديگران سلام مى نمودند و با مستمندان و فقرا متواضع بوده و با آنها مى نشست و به درد دل مردم بدقت گوش ميداد و هيچگاه بخاطر احترام رئيس و خليفه و سلطان از جايش بر نمى خواست و قدم به دربار و كاخ هيچ سلطان و خليفه نگذاشت" (2) [3]

امام حافظ ابوعبدالله محمد بن يوسف البزالى الاشبيلى راجع به شخصيت ايشان مى نويسند: "در خواست و دعوتش مستجاب، چشمانش هميشه گريان، دايم الذكر كثير الفكر، داراى نرمش قلبو خوش و بشاش بود، عادات و رفتارش پاك و در عبادت و اجتهاد از خود استقامت زيادى نشان ميداد. (3)[4].

مفتى زمان حيات او در عراق محى الدين ابوعبدالله محمد بن حامد بغدادى در توصيف شيخ عبدالقادر جيلانى رحمت الله عليه مى فرمايند: "ايشان از جهت عفت كلام پاكترين مردم و نزديكترين شان بحق و راستى بود... بسيار علاقمند بود كه به محتاجان و عامله مندان كمك نمايند و آنها را اطعام كند. علامه نجار در تاريخش مى نگارند: "شيخ عبدالقادر فرموده اند كه: من در مورد بسيار از اعمال و عادات انديشيده و جستجو نمودم و هيچيك از آنها را به اندازه طعام دادن به فقرا و يارى مساكين با ارزشتر و از حسن اخلاق و برخورد شرين بهتر و پسنديده تر نيافته ام. آرزو داشتم كه تمام دارايى دنيا اگر متعلق بمن مى بود همه آنرا صرف طعام دادن به فقرا و گرسگان و كمك به مساكين مى نمودم."

مؤلف قلائد الجواهر مى نويسد: "ايشان دستور ميدادند كه هر شب بساط و سفره براى نيازمندان و مهمانان گسترانده شود. خود ايشان نيز با آنها سر سفره مى نشست و با آنها غذا مى خورد. او با دانش آموزان و طلبه به آرامى تدريس مى كرد و هر كس كه در مجلس او حاضر مى بود فكر ميكرد كه هيچكس تا آنروز به اندازه پير  صاحب كامل او را احترام نكرده است"

در مورد كرامات شيخ عبدالقادر جيلانى رحمت الله عليه واقعه نگاران و مؤرخين متفق القولند. شيخ موفق الدين مؤلف كتاب المنفى چنين مى نويسند: "آنچه را از كرامات، اعمال و رفتار هر كس عملاً قدرت انجام آنرا ندارند در  مورد حضرت عبدالقادر جيلانى شنيده ام كه راجع به كسى ديگرى شنيده ام" عزيزالدين ابن عبدالسلام راجع به ايشان مى فرمايند: "هيچ يك از شخصيتهاى آن عصر به اندازه حضرت عبدالقادر جيلانى داراى كرامات انسانى نبوده است." (1) [5]

همچنين شيخ عبدالسلام احمد بن تيمه به كرامات ايشان علاوه ميكند كه از مهمترين و با ارزشترين نتائج كرامات شيخ احياى قلوب مرده و زنگ زده، نشانيدن نهال ايمان بخدا و خوف و محبت تنها خداوند در مزرعهء انديشه ها و فروزاندن مشعل خاموش شدهء توحيد در قلب و روح آنها بوده است."

راويان اخبار و ناقلان آثار نوشته و گفته اند كه "اوتاد عراق هفت كس اند معروف كروخى، امام حنبل، بشر حافى، منصور بن عمار، جنيد بغدادى، سهيل ابن عبدالله تسترى و شيخ عبدالقادر جيلانى قدس اسرارهم" (1)[6].

بقول و گفته شخص غوث الثقلين و پير كامل رحمت الله عليه: "ابتدا كه كار موعظه و خطابه را شروع نمودم چند نفرى بيشتر در مجلس حاضر نمى شدند، اما به تدريج چيزى نگذشت كه مردم از مجلس و محفل ما مطلع شدند و چنان جمعيت انبوهى به سوى  ما گرائيد كه نماز خانه باب "الحليه" كه قبلاً در آنجا براى مردم صحبت ميكردم گنجايش جمعيت را نداشت و چارهء نداشتيم جز اينكه كرسى موعظه را به وسط شهر وعظ دچار مشكل نشستن نشوند شب را با استفاده از چراغ و شمع در محل مى ماندند. طولى نكشيد كه محل مذكور هم توان پذيرش همه مريدان و  علاقمندان را نداشت ناچار تصميم بر آن گرفتم كه محل خطابه را به خارج از شهر منتقل كنم و مردم با  استفاده از وسايل گوناگون خود را به آنجا ميرسانيدند و تا پايان خطابه و مجلس ساكت و آرام در جاى خود خاموش مى نشستند درين اجتماعات قريب هفتاد هزار نفر شركت مى نمودند" (2) [7]

همنشينى و مصاحبت با پير پيران تأثير مثبت و نفع عظيمى در جامعه بغداد به جاى مى گذاشت چنانكه عمر كيسانى مى گويد: "بسيار اتفاق افتاده است كه در مجلس اشيان ده ها يهود و مسيحى در اثر اخلاص و بيان شرين او مسلمان شده بودند و گذشته ازين تاريكى قلب و  انديشه دزدان و رهزنان، قاتلين و گناهكاران ديگر معمولاً در نور توبه و پشيمانى و روى آوردن از معصيت به سوى اطاعت و خدا پرستى و توحيد منجر شده است كه ما از آن به تفصيل جزى نياورديم و بسا از موارد كه منحرفين در حين مجلس فرياد ندامت بر مى آورد و طالب هدايت و رهنمايى آن پير والا نسب گرديده است.

شيخ عبدالقادر جيلانى رحمت الله عليه در مجلس ششم از فتح ربانى خويش مى نويسد: "اى مردم: خوشحالى من در سعادت و رستگارى شما و غم و اندوهم در گمراهى و شقاوت شما خواهد بود..." (1) [8]

ابن رجب مى گويد: "در مسايل مربوط به صفات خداى تعالى، قضا و قدر با وى پيرو احكام الهى و سنت حضرت محمد مصطفى عليه الصلواة والسلام بوده است و  عزت و ذلت را فقط از جانب خداوند جلت و عظمت مى دانسته همانطور كه عزت و ذلت از جانب اوست.

در خصوص سطح فهم و دانش شيخ عبدالقادر گيلانى رحمت الله عليه نوشته اند كه: "در مسايل مربوط به سيزده علم اهل نظر و راى بوده اند و در مدرسه، و محضر ايشان  علومى چون "تفسير قرآنكريم، حديث، فقه، مذهب، اصول فقه   صرف ونحو... تدريس مى گرديد و خود ايشان بعد از ظهر ها با قرائات سبعه تلاوت مى فرمودند" (2) [9]

او در مذهب امام حنبل و شافعى رحمت الله عليهم فتوى مى دادند و در بين علماى بغداد و عراق جايگاه خاص داشتند.

محى الدين گيلانى رحمت الله عليه طريقت را در مطابقت با شريعت مى دانستند و اطاعت و پيروى از قرآنكريم و سنت پيغمبر صلى الله عليه وسلم و حاكميت بخشيدن آنرا در همهء شئون زنده گى اساس همهء امور مى دانستند.ايشان با شخصيت تواناى خويش موفق گرديد از طريقت و پيروى آن در مطابقت با شريعت غراى محمدى عليه والسلام روش طريقتى را از هر نوع انحراف و گمراهى به سوى معرفت و توحيد رهنمايى نمايند و از فرموده هاى ايشان است كه:

"از قرآن و روش حضرت محمد صلى الله عليه وسلم پيروى نمايند و از مخالفت با قرآن و سنت پرهيز كرده، مطيع و فرمان بردار آن باشد" (1) [10]

وى علاوه ميكند: "در صورتيكه خود را با احكام و عقايد دينى مطابقت ندهد و به آن بيگانه شويد، خوب بدانيد كه فريب خورده ايد و شيطان شما را به بازى گرفته است، به پيروى از احكام شرعى و التزام به مسايل دينى باز گرديد و هوا پرستى را از  خويشتن دور كنيد زيرا هر حقيقت و موضوع را كه در سستى و حقيقتش را شريعت شهادت بدهد باطل وگمراه است." (2) [11]

او در مقام ترغيب و تشويق به پيروى از قرآنكريم و در متابعت از فعل و قول رسول كريم صلى الله عليه وسلم مى فرمايند: " با دو بال قرآن و سنت به سوى حق جل شأنه پرواز نمايند" (1) [12]

در جاى ديگر مى فرمايند: "آنگاه كه انسان به راستى خدا را شناخت همه موجودات از فكر و قلب او چون برگ خشك و خزان زده سقوط مى نمايد و هيچ چيز جز خدا در نظر او جلوه و ارزش ندارد."

او در حال بنده و توجه او به حال آن تعداد از بنده هايكه تا حدود گناهكار و منحرف هستند مى فرمايند: "چگونه به گناهكاران توجه نكرد و نسبت به آنان ترحم و مهربانى نشان نميدهد؟ در حاليكه آنان بيشتر مستحق يارى و ترحمند و بيشتر نيازند هدايت به طرف توبه و پشيمانى."

عارف و خداشناس واقعى، اخلاق او ازاخلاق پروردگارش ريشه ميگيرد و بخاطر رهايى گناهكاران و اسيران در چنگ نفس و شيطان يكدم از تلاش و مجاهدت آرام نميگيرد در صورتيكه فاميل و فرزند شما بدست كافر و دشمنى اسير باشد آيا براى او و نجات او تلاش نميكند؟ عارف و رهبر دينى همه بندگان را همچون فرزندان فاميل نزديك خويش ميداند..." (2) [13]

وجود و شخصيت غوث الثقلين رحمت الله عليه نمونه بوده از تقوى، فضيلت، زهد و قناعت، صداقت و اخلاص و اخلاق پسنديده كه در دعوت عملى و طريقت قادريه شريف و ارشاد طريقت بر بنياد شريعت مسلمانان و تمام كسانى را كه نور ايمان در قلوب شان مى درخشيد به سوى نجات و خلاصى رهنمايى كرد و اين طريقه فقط بخاطر تبليغ ارزشهاى والاى اسلام در تمام اطراف و اكناف عالم اسلام به زودترين فرصت توسعه پيدا كرد.

پير پيران مير ميران سيدنا شيخ عبدالقادر جيلانى رحمت الله عليه با پنج تن از خلفاى بنى عباس معاصر بوده اند. درابتداى ورود ايشان در بغداد شريف، زمام امور بوسيله المستظهر باالله بوالعباس اداره مى شد. كه بعد از مرگ او در سال 512 هجرى خلفاى ديگر چون مستر شد، الراشد، المقتصى الامر الله و المستجد بالله به قدرت رسيدند و حكومت كردند او در هنگام تبليغ در مركز دار الحلافه يعنى بغداد شاهد وقايع ناهمگون و اختلافات بين خلفه هاى  بنى عباس و سلاطين آل سلجوق عراق و عجم بوده است كه در بعضى از موارد نيروى متخاصم هر طرف قضيه را مسلمانان تشكيل ميدادند چنانكه در عهد زنده گى مايان اكثر مخاصمت بين اهل ايمان و مسلمان نان رخ ميدهد- آنها به جان هم مى افتادند و بخاطر تحكيم يا غصب قدرت با هم مى جنگيدند او بچشم خويش همه اين مناظر را ميديد كه حرص و اضافه خواهى حاكمان جبار و ستمگر بخاطر كسب امتيازات و تداوم حكمرانى چگونه زمينه تباهى مسلمانان را فراهم مى نمودند او بر خلاف سياست جارى زمامداران دوران خويش فقط خلق خداى را عزوجل به سوى رحمت او مى خواند و براى همه طالب هدايت بودند او هيچ طرف اين يا آن جانب جنگ را نگرفت، بلكه طريق دين، ايمان و عقيده را چنانكه لازم شريعت است به نيازمندان و مريدان و تمام مسلمانان تبليغ مى نمود و هرگز از طلب حقيقت باز نيستاد.

 

 

 

شيخ عبدالقادر گيلانى در بستر مرگ

 

حضرت محىالدين، شاه دستگير، سيد و مخدوم ولى شيخ عبدالقادر گيلانىقدس الله سرالعزيز مدت هشتاد ونه سال عمر پر بارش را در مجاهدت تعليم و ارشاد و رهنمايى خلق الله سپرى نموده و با استقامت و صبورى بنيان اولين طريقه را بنام طريقه قادريه اساس گذاشتند او در سال پنجصد و شصت و يك هجرى داعى اجل را لبيك گفتند انالله و انا اليه راجعون.

يكى از فرزندان ايشان شرف الدين عيسى چگونگى مريضى و پرواز روح او را به جانب رحمت چنين بيان ميكند: "در هنگام آن نا خوشى كه پدرم در اثر آن وفات نمودند برادرم عبدالوهاب به ايشان عرض نمودند كه ما را وصيت و سفارش بفرما و بگو كه بعد از شما چى كارى را انجام دهيم؟ پدرم در جواب برادرم فرمودند: "بر تقوى و پرهيزگارى از دين خدا محافظت كنيد از هيچكس و هيچ چيز بغير از خدا نترسيد. در رفع مشكلات به خداوند اميد داشته باشيد، احتياج و گرفتارى خويش را با خداوند جل و جلاله مطرح كنيد... توحيد توحيد همه كس را كافى و در برگيرنده همه امور است و هيچ موضوعى را از محدوده آن بيرون نيست.

سپس فرزندش عبدالعزيز راجع به ناراحتى و مريضى پدرش سوال كرد پير كامل محى الدين رحمت الله عليه فرمود: "هيچكس درين مورد از من سوال نكند. من همچون پر كاهى در درياى علم و ارادهء خداوند در گردشم" (1) [14]

فرزندش عبدالجبار نيز يكبار از حال مريضى او سوال كرد ايشان فرمودند: "بغير از قلب وانديشه ام همه اعضايم مرا مى آزارند اما قلبم در جوار رحمن رحمت پروردگارم صحيح و سالم است من از لااله الاالله طلب يارى و استعانت نموده و مى نمايم، از ذات لايموتى كه ترسى از مرگ ندارد و پاك و منزه است، ذاتى كه داراى عزت، قدرت و كرامت است و بوسيله مرگ بر بندگانش چهره و غالب است با تكرار كلمه لااله الاالله محمد رسول الله زمانى نگذشت كه دايه مرگ، مهربانانه او را در آغوش كشيد." (2) [15]

و اين ترجيع بند را كه از شاعر  نامى كشور ولى است محترم انجنير صاحب غلام محمد ضياء روان غزنوى از ياداشتهايش كه در وصف آنحضرت است بحيث حسن اختتام آورده ايم. (3) [16]

 

 

 

 

 

 

مقام شاه جيلانى (رح)

تا خدا كر دست پيدا در جهان فانيم

از براى بنده گى نه بهر نافرمانيم

آنچه بد كردم بدنيا است از نادانيم

ليك تقدير ازل بنوشت در پيشانيم

مدعى بر من نگر من كيستم ميدانيم

من غلام شيخ عبدالقادر جيلانيم

سيد و سلطان فقير و خواجه احمد نام تو

پادشاه و شيخ مولانا شده الهام تو

هستى مخدوم ولى علم ولايت فام تو

مشكلش آسان شود هر كس كه گيرد نام تو

يا محى الدين ببين برحال سرگردانيم

من غلام شيخ عبدالقادر جيلانيم

سيد پاكى و هم هستى ز نسل مصطفى

فخر آدم حب تو در متكا و پيشوا

هر كسى نام تو گيرد حاجتش گردد روا

حاجت ما را روا كن از طفيل مصطفى

آمدم بر درگهت مى خوانيم مى دانيم

من غلام شيخ عبدالقادر جيلانيم

شاه جيلانى مدد كن خوار و زار افتاده ام

من بدست نفس شوم نابكار افتاده ام

هم غريب و عاجز و بى روزگار افتاده ام

يك ترحم كن بحالم بى قرار افتاده ام

آمدم بر درگهت گر خوانيم گردانيم

من غلام شيخ عبدالقادر جيلانيم

شيخ مولانا محى الدين ز تو الهام شد

بندهء فرمان تو از هند و روم و شام شد

هر كسى نام تو بگرفت صاحب انعام شد

چون "ولى" از بنده گان درگهت اعلام شد

كمترين از كلب كلبان درت گر خوانيم

من غلام شيخ عبدالقادر جيلانيم (رح)

 

12\\6\1380 نوشته، غ- ضياء روان



 (1) المنظم البدانيه "طيفات الكبرى" طنفات الحنابله.

(1) همان اثر.

(2) قلائد الجواهر.

(3) قلائد الجواهر

 (1) سفينه الاولياء ص 50.

 (1) سفينه الاولياء ص 50.

(2) الفتح الربانى تأليف عبدالقادر جيلانى مجلس ششم.

(1) غوث اعظم فتح ربانى مجلس ششم.

(2) طبقات الكبرى شعرانى.

 (1) طبقات الشعرانى.

 (2) فتوح الغيب.

 (1) شيخ عبدالقار جيلانى، فتوح الغيب.

 (2) محى الدين گليلانى فتوح الغيب مجلس 6.

(1) فتوح الغيب.

(2) آشنايى با شخصيت امام عبدالقادر جيلانى تاليف ابوالحسن ندوى ترجمه عبدالعزيز سلمى نشرات بيان ص 35 سال طبع 1405.

(3) از ياداشتهاى انجنير غلام محمد ضياء روان.


موضوعات مرتبط: كتابخانه

تاريخ : جمعه نهم آذر 1386 | 8:41 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |

نبشتۀ استاد معظم محترم تاج محمد زریر، استاد دانشگاه آموزش و پرورش:

به کوشش عبدالعظیم خوشنوا

زبان و تفکـــر

پرسشی را که میتوان در این موضوع پاسخ گفت ، اینست که کدام نیاز هایی است که کودک به خاطر رضای آن ها تمایل به سخن گفتن پیدا می کند  . و این مطلب را نیز میدانیم که موضوع مورد بحث یک پرابلم لسانی نبوده و به معنای وسیع مطلب به بحث های منطق و متافیزیک هم تعلق نگرفته ، بلکه به روانشناسی function, psychology  ارتباط میگیرد با آنهم شایسته آنست که تمهیدی مناسبی برای هرگونه بررسی در منطق کودک به شمار می آید.

وظیفه زبان در نزدیک همانند وظیفه آن در نزد بزرگ سالان ، همان انتقال اندیشه شخص به غیر از وی است ، با این تفاوت که گویا بزرگسالان انواع گونه گون از افکار خود را از طریق زبان انتقال میدهد. گاهی زبان را به صورت اخباری در می آورد که در این حالت پیوندی مستحکمی با شناخت پیدا می کند مثلاً : گاهی از خرابی وضع هوا و گاهی هم الگوی تمنیات او می گردد که وظیفه آن تحریک عواطف و احساسات بوده که با انگیزه های متنوع و مختلف اجرای یک کار را به عهده میگیرد . رابطه بین زبان و تفکر جز از بحث های مشترک بین منطق ، زبانشناسی و روانشناسی است که داشمندان معروف چون : " جانیه" ، " فروید " ، " جونز" و " شیل راین "  نظریات مختلفی در مورد زبان بیماران عقلی و انسانهای ابتدایی و کودکان ارائه کرده اند که همه آنها برای چنین کاری که ما به آن دستیازدیم و همان بررسی تفکر و زبان است دارای ارزش فراوان می باشد. " جانیه " عقیده دارد که الفاظ نخستین از همان آواز هایی مشتق شده است که در نزد انسان و حیوان ابتدایی با کار و عمل همراه بوده است و فریاد و غصب و تهدید به جنگ از آن حمله است که در نخستین اشکال فعالیت اجتماعی مثلاً آوازهای را که رئیس قبیله در آغاز جنگ از خود در می آورد و نشانه شروع  به حمله است ، نخستین کلماتی که از آن درست میگردد همان اوامری است. پس در این صورت کلمه همیشه پیوند با اعمال و کردار دارد و یک عنصری از عناصر آن است " جانیه" گفته و قومش را چنین انکشاف می دهد که : " اسما ، اشخاص ، اشیا و حوادث عامل کلیه ویژه گی های همان اشیا و حوادث اند و نزد او از اینجا این اعتقاد بوجود آمده که می توان در اشیا و حوادث ، به مجرد ذکر همان اسماء و حوادث تاثیر به جا گذاشت . لذا لفظ صرفاً یک عنوان نه ، بلکه دارای یک حقیقت است که بهره از طبیعت اسمای از خود را با خود دارد . . . 3

 مادام " شیل راین "  نظر چنین نمد ها را از تحلیل زبان طفل در مراحل نهایت ابتدایی آن باز یافته است. او کوشیده است تا ثابت نماید که لفظ " ماما "  که هر شیر خواری در زبان های مختلف آن را به کار میبرد ، ترکیبی از همان اصوات شفاهی است که صرفاً امتدادی از همان عملیه مکیدن است . بنابر این آوازی است که به رغبتی اشارت دارد و باز به مجرد تلفظ به آن تاثیر آرام کننده و علایم آن نمودار میگردد که همان ادامه عملیه شیر خوارگی است و در دوران شیر خوارگی یک نوع اشباع خیالی را بوجود می آورد و با این وضع ، مساله با اشباع مستقیم مشتبه میگردد.

" شترن Shitron  و میومان  Miuman  " اظهار داشته اندکه : " آن اسمای ابتدایی را که طفل در کلام خود استعمال می نماید بعید است که به ادراک عقلی اشارت داشته باشد بلکه تفسیری از اوامرو نیاز های وی است و دلایل قوی وجود دارد که ما را وامیدارد تا چنین فرض بگریم که زبان ابتدایی طفل پیچیده تر از آن را انجام میدهد که مادر مرحله نخست تصور آن را داریم . 3

طبقه بندی وظایف زبان در نزد کودک : گفتگوی کودکان را از لحاظ تجربه که بالای آنها در مدارس و کودکستان ها کار شده است معمولاً به دو بخش تقسیم می نمایند.

الف) بخش خود مرکزی:

ب) بخش اجتماعی  

الف )-در قسمت الف بخش خود مرکزی کودک توجه ندارد که با کسی گفتگو میکند- او را پوره بشناسد و نه هم اعتنایی به آن دارد که شنوده به او گوش فرا دهد. او تنها برای خود سخن می گوید که از شرکت دادن فرد دیگری رد کار خود به گونه تصادفی با وی مواجه میگردد و این اصطلاح یا لغت را به عنوان بخش خود مرکزی بررسی نموده اند.

کودک در این مرحله کوچکترین تلاشی نمی کند تا خود را با طرز دید شنونده انطباق بدهد و با هر آدمی که در سر راهی خود با او سر بخورد شنونده وی است.

ب)- مشاهده نشان میدهد که کودکان بین سالهای پنج الی هفت عادتاً ترجیع میدهند در گروه ها حتی اگر از دو فرد نیز ترکیب یافته باشند ، کار کنند.

" ژاک لاکان "  در مورد زبان و ناخود آگاه می نویسد : " اندیشه غرب، مدتی درازی ضرورت وجود یک " فاعل شناسایی " یعنی " سوژه " وحدت یافته را مفروض گرفته است. در دانستن هر چیزی بر پیش فرض وجود آگاهی وحدت یافته ی استوار است ف که عمل دانستن را انجام میدهد . این خود آگاهی تقریباً شبیه به عدسی است که بدون آن هیچ چیزی را نمیتوان به مثابه به یک شی متمایز مشاهده کرد.

انواع کلمه را پاریس اوراتی یونس می گوید. Party’s orations و از آن به بعد کلمه ها و انواع کلمه بر کیفیات و اشیا دلالت میکنند ؛ و این کیفیات از رهگذر وجوه دلالت منفعل باز نموده میشوند. بنابر آن وجوه دلالت منفعل همان کیفیات اشیا است به گونه ای که کلمات بر آنها دلالت دارند.

اصحاب وجه در دستگاه فکری خود به خود دو وجه هستی قایل میشدند که هر دو از نظر آنان ، در همه اشیا یافت میشدند و زیربنای تمام درک و فهم ما را از جهان تشکیل میدارند و خود بنیاد و ساختار زبان ما را پیدا میکردند؛ و از آن دو وجه بودن بود و آن همانا خاصیت دوام و استمرار اشیا در زمان بود ؛ و میگفتند به سبب وجود همین وجه یا خاصیت در اشیا است که ما میتوانیم اشیا را همچون اشیا باز شناسیم. همچنان اشیا با همه دوام و استمرارشان دستخوش تغییر و دیگر گونی میشوند. همچنان میتوانیم به وجود فرایند های دیگری راه بریم که با توالی زمانمند همراهند.

دستگاه فکری اصحاب وجه را به صورت ها نمودار زیر باز آورد: وجوه ادراک فعال ، وجوه دلالت فعال ، وجوه دلالت فعال ، وجوه دلالت منفعل.

همه این ها به خواص اشیا مربوط میشوند. منتها یکی به آن گونه که اشیا خود وجود دارند و دیگر به آنگونه که در ذهن درک میشوند و سه دیگر به آن گونه که اشیا در زبان بیان.... 2

توصیف زبان در دستور نظری

در توصیفی زبان که اصحاب وجه از زبان به دست میدهد اصطلاح وجوه دلالت کلیدی محسوب میشود و این اصطلاح ناظر بر مفهوم مرکزی و کل دستگاه دستور نظری آنان است. و این همه را پیش از هر جا در چگونه گی ارایه انواع کلمه ، از سوی آنان به چشم دید و انواع کلمه همان است که از آن عنوان طبقات کلمه نیز یاد میشود.

به قول ارسطو :" یک موضوع تمام و کامل آن است که آغاز ، میانه و پایانی داشته باشد."  

زبان ماده آفرینش خلاقیت های ادبی و وسیله افاده و بیان آن بوده که از نظر مکلفیت لزوماً آنچه را تفکر به خورد آن میدهد از خود به دیگران و خودش انتقال میدهد تفکر روشی است که به وسیله زبان اظهار میشود . زبان و تفکر دو بخش از یک هدف واحد اند. تفکر بعد از به قیام رسیدن آنگاه که به کمال مطلوب می رسد روی کلمه ها جا میگرد و روی صحنه زبان وارد میشود و جلوه های اشیا و افعال را منعکس میکند. در حقیقت تفکر از زبان جدا نبوده ، لازم و ملزوم هم اند.

مساله پیدایش زبان با مبحث اصل و مبنای زبان یکی است. زبانشناسان در باره زبان های که اقوام مختلف به آنها میگویند یا به آنها مینویسند بحث میکنند و تاریخ این زبان ها را از روی قدیمترین سندهایی که بدست آمده است مورد تحقیق قرار میدهند . زبان های را که آنها را از زمان بسیار قدیمی در دست داریم یا چنانکه گاهی در اصطلاح گفته می شود " مادر زبان " ها ، هیچ صفت " بدوی ندارند. اختلاف ، اینگونه زبان ها با زبان های امروزی تنها اطلاعاتی در باره چگونگی تحول زبان بدست میدهد . اما از چگونگی پیدایش زبان و ارتباط آن با تفکر چنان که لازم است معلوماتی در اختیار محققین قرار نمی دهد و زبان های اقوام وحشی در تحقیق به ما کمک نمی کند و چنان که میدانیم اقوام وحشی چیزی و انساناهی که در مبادی زمانه ها زنده گی داشته چیزی دیگری اند و تصور یکسان بودن آنها درست نیست. نتیجه تحقیقات در خصوص زبانهای قدیمی نشان میدهد که اقوام گاهی به زبانی که ساختمان آن مانند بعضی از زبان های مشکل و درهم پیچیده است سخن می گویند ؛ اما بعضی از زبان های ایشان نیز در ساده ترین زبان امروزی پیشی می جوید ، هر یک از این دو حالت نتیجه تحولاتی به نظر می آید که آغاز و منشا آن بر ما پوشیده است ... 1

اگر تفاوتی میان زبان اقوام وحشی با زبان ملیتی متمدن هست در معانی است نه در بیان تفکر. از مطالعه زبانهای اقوام وحشی ممکن است اطلاعات سودمندی در باره رابطه و تفکر بدست آورده. اما در مورد اصلی و ابتدایی زبان اطلاعات بیشتر نمی شود.

در تمام ملت ها پی جهان کم یا بیش جرکت های دست و چهره با سخن مطابقت دارد و وضع چهره با سخن مطابقت دارد و این وضع همراه صوت های گفتار ، حالت ها و اندیشه ها و تفکر را بیان میکند ؛ زیرا حرکت های چهره یک نوع زبان دیدنی است.

بنابران زبان این وسیله افهام و تفهیم امری است کاملاً اجتماعی که از روابط بین افراد انسانی ناشی میشود و به منزله قوی ترین پیوندی است که اجتماعات را با هم ارتباط میدهد و تکامل و بقای آن نتیجه وجود و دوام جامعه است.

واقعیت ذهن و زبان  : " آرا و نطریات دستور زبان نظری متضمن مقدار زیادی اصطلاحات فنی  تازه است ؛ و شرح جز به جز آن آرا و نظریات همراه با مجموعه اصطلاحات آن کاری است به غایت دشوار. در مجموع میتوان گفت که این جماعت از دستور زبان در نام گذاری اشیا کوچک و بزرگ به مقیاس تکامل زبان لاتین روی فعالیت های ذهنی و تاثیر آن به زبان کار کرده اند از نظر علمی کاملاً نارسا است.

وجوه هستی و بیان آنها :

" در دستگاه فکری اصحاب وجه ، اشیا در تمام موجودات دارای خواص گونا گون اند که اصحاب وجه این خواص را وجوه هستی می نامند و وجوه هستی را در لاتین مودی اسندی  Modi Essendi  می خوانند . و ذهن آدمی این وجوه هستی را به کمک وجوه ادراک منفعل یا فعال در می یابد و وجوه ادراک منفعل را در لاتین میدی تلی جندی پکتوی  Madiitelligerdiactive  می نامند. وجوه فعال ادراک هستی با وجوه ادراک منفعل مطابقت دارد. وجوه ادراک منفعل همان کیفیات اشیا است به گونه یی که فکر آنها را درک کرده است و آن را در ساحت زبان به آواهای زبان وجوه دلالت فعال می بخشد و ( آوا های ) زبان را در لاتین    ووکیس نام کرده اند.                                                                      

و وجوه دلالت فعال را مودی سیگ نی می کند اکتوتن خوانده اند. و آوا های زبان با قبول وجوه دلالت فعال به کلمات و به انواع کلمه مبدل می شونذ و کلمات را در لاتین دیک یونیس خونند   Dictiones

او علاوه میسازد : " یک ذهن منظم ، محصول یک نحو منظم است. اما خرد هرگز نتوانسته است همه چیز ها را به مسیر دلخواه خود هدایت کند و همواره در معرض تهدید ندای عوامل از لذت آفرین .... و غوغای خنده و شعر بوده است  ...  زبان شعر نشان میدهد که چگونه می توان سخن های اجتماعی مسلط را از طریق آفرینش " در مواضع تازه یی برای شناسنده " بی اعتبار کرد. این مطلب به معنای آنست که شناسنده ، صرفاً صفحه سفیدی نیست که منفعلانه در انتظار ایفای نقش اجتماعی یا جنسی خود باشد ، بلکه او در تحول است و می تواند چیزی غیر از آنچه که هست باشد."

" به عقیده ارکان " انسان ها وارد نظام از قبیل موجودی از دال ها می شوند که فقط در چار چوب یک نظام زبانی معنا پیدا میکند ".

ورود به قلمرو زبان ما را قادر می سازد که در نظامی از نسب و روابط  در موضوع فاعل ، قرار بگریم . این فرایند و مرحل مقدم بر آن زیر سیطره نا خود آگاه تمایزی که " ارکان " میان خیالی  Imaginary  و نمادین  بر قرار میسازد بر تفاوتی که " کریستوا " مین " ایمایی " و نمادین قایل است ، انطباق دارد. این مرحله خیالی وضعیتی است که در آن میان ذهن و بین شی تمایز مشخص وجود ندارد. کودک در مرحله آیینه یی Mirror Stage  پیش زبانی سعی میکند که از این وضعیت خیالی هستی ، به تصویر تکه و پاره خود در آیینه وحدت معین به بخشد.

شکل گیری خود نیز ادامه پیدا میکند ، زیرا اسطوره یک یگانه Selfness  به توانایی همانند شدن با عینیات موجود در جهان به مثابه " دیگران " نیز بستگی دارد با وجود این اگر کودک بخواهد . به شخصی برای خود تبدیل شود باید تفکیک کردن خود از دیگران را نیز بیاموزد ... 4  795

رولان بامت بنیان گذار نقد نو و نویسندهء معروف نقد تفسیر و درجه صفر نگارش  I degree zerod Litrure  می نویسد : " به همان اندازه که زبان قالب درونمایه ها است ، نهانگاه مضامین دیگری نیز هست . زبان هم بیان است و هم کتمان.

                                                        نتیجه

زبان ماده آفرینش ادبیات و وسیله افاده و بیان آن بوده و از نظر وظیفه عامل انتقال پیام انسان به انسانهای محیط و ماحول آن را بدوش داشته است.

در صورت که تفکر خمیر مایه هستی فزیکی انسان و گردان کنترول کننده انسان است در بین نیست و هست ، زیرا انسان با تفکر تولد می شود و با از دست آن نامبرده فتوای مرگ او را می دهند.

ارایه پاسخی به این پرسش که گویا کدام نیاز هایی است که کودک را به منظور ارضای نمایش به سخن گفتن وامیدارد . موضوع مورد بحث ما پرابلم لسانی نبوده و منطق و میتافزیک نیز نمی توانند جوابی دلخواهی به این مشکل ارایه کنند ، بلکه به روانشناسی وظیفوی Function psychology  - ارتباط می گیرد. با آنهم شایسته آنست که تمهیدی مناسبی برای هرگونه بررسی در منطق کودک به شمار آید ، بدون شک وظیفه زبان در نزد کودک همانند وظیفه آن در نزد بزرگسالان همان انتقال اندیشه شخص به غیر از وی است.

رابطه بین زبان و تفکر جز از بحث های مشترک بین منطق ، زبانشناسی و روانشناسی است  که دانشمندان این بزرگی چون " " جانیه " ، " فروید " ، " جونز " ، " اشیل " و " کارل بولگ " در زمینه پرداخته های دارند که در لابلای اوراق این تحقیق از آنها نقل قولها صورت گرفته است. محور گزینش آنها بررسی تفکر و زبان در ارایه های تاریخی است.

" کارل پونگ " تعامل زبان ، تفکر و فرهنگ را با تاکیدی که در طول تاریخ با هم داشته اند به گونه پژوهشهای روانکاوی فیمستی در زمینه انجام داده است. تحقیق او برای زبانشناسان و دست اندر کاران روانشناسی این امکان را مساعد نموده که ماهیت تفکر و رابطه آن را با زبان به ریشه ترین شکل نقد ادبی روانکاوانه بررسی نماید پونگ باز تاب ایجاد تصویر را در مغز و شکل گیری آن را در قالب مفاهیم ، مربوط به تفکر پنداشته که بعداً در تعریف Definition و نام گذاری وارد زبان میگردد. او به طور جدی به ساختمان و شرح تفکر و رابطه آن با زبان می پردازد.

" ژاک لاکان " در مورد زبان و ناخود آگاه می نویسد : " اندیشه غرب ، مدتی دازی ضرورت وجود یک " فاعل شناسایی " یعنی " سوژه " وحدت یافته را مفروض گرفته است ، دانستن هر چیز بر پیش فرض وجود ، آگاهی وحدت یافته یی استوار است که عمل دانستن را انجام میدهد. محیطی که این شناسانده وحدت یافته از طریق آن عینیات و حقیقت را در یافت میکنند. نحو] زبان[ است. در خصوص زبان با اندیشه و تفکر و عکس آن بین دانشمندان زبانشناسی و روانشناسی دید های یکسانی به نظر نمی سد . باز هم دو نظر عمومی در زمینه بیشتر شایع است :

الف ) جدا کردن زبان از تفکر و تفکر از زبان

ب)   زبان و تفکر را یک چیز به شمار آوردن.

افلاطون عقیده داشت که : " در هنگام تفکر روح انسان با خودش حرف میزند " . T.B واستون مینگارد که: “تفکر همان سخن گفتن است. "

چون زبان از آن جامعه است و علاقمندی بین همدیگر مناسبات جامعه را تعیین میکند و امکان نگهداری و بیان داشته های در کار ضروری پدیده های زنده گانی معنوی و مادی آدمی از طریق تفکر و زبان مهیا می شود. بنابران : " زبان وسیله مبادله اندیشه ها است.

تفکر نسبت به زبان در مورد مختلف زودتر می پردازد و سریع تر انکشاف میکند.

تفکر بدون زبان تنها چیزی برای خودش بیش نیست و همه میدانیم که انسان همیشه تفکرش را از طریق زبان به صورت صوتی-  صرفی و نحوی  در قالب های الفاظ و کلمه ها بیان میدارد. اگر تفکر بدون زبان وجود پر بار ندارد- زبان هم بدون تفکر هستی خود را از دست میدهد- معمولاً همه ما  نخست می اندیشیم  و همین گونه راه اندیشه در اساس از هستی زبان سر چشمه می گیرد و در آن جای میگیرد.

قانون تفکر را دانش منطق می آموزد و قوانین زبان را زبانشناسی مورد فروکاوی قرار میدهد.

منطق علم مطالعه صورت تفکر است. و در زبان ، ساختمان های آوازی ، واژه گانی ، دستوری با این که گونه گون اند با قوانین منطقی مطابقت دارند. به گفته " باطنی " تفکر بدون کار برد زبان از نگاه روانشناسی زبان امکان دارد. در حقیقت بنیاد بدست آوردن فعالیت های والای ذهن چون اندیشه و تفکر اجزای ساختمان عصبی انسان است. اگر این ساختمان عصبی در آدمی موجود نمی بود ، امکان بدست آوردن اندیشه و یادگیری زبان برای آدمی میسر نمی شد. این ساختمان عصبی به انسان توانایی آموزش زبان را میدهد و در برابر جانوران تا آدمی این توانایی را ارزانی نداشته است و آنها فاقد این توانایی ارثی از یادگیری هستند . ... 5

در بسیاری از موارد زبان با اندیشه وابستگی نزدیک دارد و گاهی هم هر کدام آن می تواند استقلال خودش را داشته باشد. بسیاری از موارد دیده شده که بیمارانی اند که توانایی گفتار را از دست داده اند، مگر قدرت فکر کردن را از دست نداده اند هم چنان بیمارانی به مشاهده رسیده که بسیاری از فعالیت های ذهنی به ویژه اندیشیدن را از دست داده اند. لیکن سخن می گفته اند.

 در پیامد زبان تنها عامل مهم اندیشیدن نیست- ولی توانایی آدمی را در اندیشیدن بالا می برد. و حتی میتوان گفت : " که اندیشه یعنی زبان و زبان یعنی تفکر . " طوریکه ملاحظه شد تفکر بدون زبان ناقص است و زبان بدون تفکر نیز نا تمام است. تفکر از موضوعات مهم منطق یا  Logical و زبان از مسایل اساسی زبانشناسی است.

خلاصه اینکه : زبان کامل و بی عیب قدرت فعالیت های ذهنی را از قبیل تجربه ، تعمیم ، تحلیل و اندیشه ها در آدمی زاد بلند می سازد و رد برابر فعالیت های ذهنی رسا ، توانایی گفتار را گسترده تر می سازد. پس زبان و تفکر با هم پیوسته گی تنگاتنگ داشته ، حیثیت ظرف و مظروف را با یکدیگر دارند.

       منابع و مآخذ:

1-                        یز ، خانلری  زبان شناسی و زبان فارسی کابل ، مطبعه آریانا ، 1363 ص ص 2 ، 3 ، 7.

2-                        H-R روبیر،تاریخ مختصر زبانشناسی ترجمه علی محمد حقشناس ، چاپ هفتم تهران ، سال 1385 ص 176.

3-                        ژان پیاژه ، زبان و تفکر در نزد کودکان ، ترجمه عبدالله سمندر غوریانی مجله عرفان شماره پنجم ، سال 1361 ص 14

4-                        رامان سلدن پترو ویدوسون ، رهنمایی نظریه ادبی ، ترجمه عباس مخبر ، چاپ سوم 1384 ص ص 173-175.

5-                        باطنی ، محمد رضا ، زبان و تفکر ، چاپ دوم- تهران کتاب زمان 1354 ص ص 18 ، 117.

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آذر 1386 | 10:41 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |

شعری ازعبدالعظیم خوشنوا

 

آرزو

ای شب های پائیز

پناه می جویم

پناه در آشیانه ی قلبت

در کلبه ی که ترا بینم

در خانه ی که با تو باشم

قصه گویم از جهان

از عشق

از درد که در دل دارم

از اشکی که از قلبم سر چشمه میگرد

احوالم را میداند

از سوز دل نا سوز خود

حیف که دربان قلبت اجازه نمیدهد

کاش روشنی آفتاب میبودم

تا در چشمانت میتابیدم

قلبت را تسخیر می کردم

نابود میشدم در اعماق قلبت

مانند روشنی ما در تاریکی

کاش پرنده میبودم

از میان آسمان آبی

بر فراز بام خانه ات

از پنجره خانه تان

چهره ات را میدیدم

بر فراز کوه ها

در زیر چتر سپید ابر

رقص کنان نغمه ی عاشقانه سر میدادم

نغمه ی که یاد ترا همراه میداشت

کاش میبودم

اما میدانم

که نیستم.... افسوس



تاريخ : یکشنبه چهارم آذر 1386 | 10:28 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |

" تجلی اندیشه بیدل در آثارش"

به نوشته شاد روان پوهان عبدالاحمد جاوید:« سخن گفتن در باره بیدل و شناخت او که حیث شهرتش از اقصای هند تا سرحدات ایران و از ترکستان چین تا سرزمین عثمانی  پیچیده ورسیده است هم سهل است و هم ممتنع.

سهل از بابت که بیدل شرح حیات خود را توام با ماجراهای زندگانی اش هر چه تمام تر تا سال 1116 هجری در چهار عنصر تذکر داده و مارا از هرسعی و وسواس بی نیاز ساخته است و هم از جانب دیگر کسانی چون"سرخوش" آنچه را که در بارۀ ازلحاظش گزارنده و مهر قبول برآن زده است . "احلاص کپتانی" مانند بندرابنداش خوشگو که به قول و نوشته خودش بیش از هزار بار از فیض دیدار بیدل بهره مند گردیده ، و آنچه را که در مظهراو دیده و شنیده در سفینه معروف و رساله ملفوظات خود ضبط کرده است . دشوار از جهتی که این روایتها و حکایات آمیخته با نکات حیرت زا و تامل برانگیز است و اغلب از مقوله رویای صادقانه ، سیرهای عرفانی و اسفار روحانی و بسا دقایق و لطایف صوفیانه او است.

فیض ستانی و اثر پذیری بیدل از صحبت چند مجذوب صاحبدل مانند: شاه ملوک شاهیکه آزاد ، شاه فاضل ، شاه ابوالفیض شاه قاسم هواللهی و دیدار او با مردانی که مانند خضرنبی معمولآ در تنگنای دشوار ها بر سر وقت او میرسیدند و بی هیچ ناپدید میشدند- در سرشت و سرنوشت و رشد قریحه و استعداد شعری او بی نقش و تاثیر نبوده است . ای بسا که پیام باطنی کسانی چون " شاه کابلی" برای او به مثابه مکاشفات و الهامی جلوه می نمود که گویا از دیدار برین و عالم غیب به او میرسد.

فطـــــــــــــــرت بیدل همان آیینه معجزنماست

هرسخن کزخامه اش میجوشد الهام است و بس

از همین بابت بوده است که بیدل در سیرو سلسله عرفان در عین خاکساری شکستگی و عجز نه تنها خود را ازاقطاب، بلکه از جمله افراد و صاحب کشف و کرامات می دانسته است . گذشته از این چند شاه دوده نشین و فقیر مشرب ، چند امیر زاده و آزاده گانی از بسته گانی ازامیران و وزیران و دوستان و اقارب خانواده گی او چون: میرزا قلندر کاکایش ، میرزا ظریف ، میرزا ابوالخیر هر کدام برای بیدل همه دل مبدأ فیض و موهبتی- مصدر یاری و برکتی بوده اند. کلبه میرزا ظریف مجمع عرفا و شعرا بود و خود از این انجمن لذت ها میبرد و فیض میگرفت. در دبستان فکری که در منزل میرزا ظریف فروزان بود امرای هفت هزاری هزار با سر تعظیم و تسلیم برآستان فقرش فرود آورده اند و تاجداران الماس نشان پرتو لطف و عنایت خود را از او دریغ نداشته اند.

درتاریخ ادبی خود کمتر شاعری را می شناسیم که از سپیده دم جوانی تا شام پیری از این همه شهرت و احترام و اعزاز و اکرام ، که در روز گارخودش دفتر شعرش چون ورق ازدست به دست میگشته وشهریارانی زمانش چون عالمگیر آزمنده و سخت گیر بر کلامش تمثل و استشهاد می جسته است.

امرای چون عاقل خان رازی ، نظام الملک ، آصف جاه و نوابانی شکرالله خان م جمیع دودمان بیدل اندیش همه از دوستان، حامیان و ارادتمندان او بوده اند. بیدل از عشیره برلاس و ازدودمان سپاهی بود که درسال 1054 هجری چشم به جهان گشود ابوالقاسم ترمذی ستاره شناس دوراندیش که دوست پدرش عبدالخالق بود لفظ " فیض قدس" و انتخاب را ماده تاریخ او گفته و حقا نیک دریافته بود که طلوع این کوکب دری فیض قدسی برای زبان دری بود. وآن روزگار  این " انتخاب" از هر چیز دیگر بهتر بوده است.

به سالی که بیدل به ملک ظـهور     زفیض ازل تافت چــــــــــون آفتاب

بزرگی خـــــــبر داد از مولدش      که هم فیض قدس است و هم انتخاب

زادگاه او محله " پتن دیوی" در شهر پتنه یا پتلی پوترای قدیم ، مرکزایالت بهار بود . درچهار و نیم سالگی پدرش وفات یافت و در هفت ساله گی مادرش فوت نمود.

بقول بیدل :    خورشید خرامید و فروغی به نظر ماند

دریا بکنار دیـــگر افتاده و گهر ماند...                             

در ده سالگی بعد از فراغت از علوم متدول عصر و تحصیل صرف ، نحو، بدیع و بیان نخستین بار ، گل طبعش شگفتن گرفت و رباعی را به مناسبت بوی قرنفل همدرسش بر بدیهه گفت:

یارم هــــــرگه به سخن مـــی آید     بوی عجبش از دهن می آید

این بوی قرنفل است یا نگهت گل     با رایحه مشک ختن می آید

در آغاز شاعر رمزی تخلص میکرد که صورت احوالش از طرز تخلص او روشن بوده است اما با سیر در گلستان سعدی لفظ "بیدل" را از شاخه این قصط برچید و صاحبدل شد:

عاشقان کشته گان معشوقند      برنیاید ز کـــــــــــشته گان آواز

گرکسی وصف اوزمن پرســـــد     بیدل از بی نشان چه گوید باز

میرزا سنگین بیگ در سیر منازل آورده است که این کتیبه بر لوح مزار بیدل بیرون دهلی دروازه نقش بود:

پیش از این گفت سعدی شیراز

بیدل از بی نشان چه گوید باز

بیدل در چهارم صفر 1133 هجری چشم از جهان فروپوشید و به تصریح خوشگوجسد قوی هیکل او را در صحن حویلی خودش به خاک سپردند.

در گاه قلی خان پنجاه سال بعد از وفات بیدل میگارد که : سوم شهر صفر عرس میشود و دورقبر حلقه ترتیب میدهند. کلیاتش که به خط گرامی رقم یافته به آیین حلقه گذاشته افتتاح به شعر خوانی می نمایند بر عنوانش این رباعی مرقوم است:

ای آیینه طبع تو ارشاد پذیــــــــــــــر        در کسب فواید نه نمایی تقصیر

مجموعۀ فکر ما صلای علم است        سیری کن و قسمت تسلی برگیر

هر چند مزار بیدل در سینه عرفاست باز هم نویسنده " سیرالمنازل" صد سال بعد از مرگ بیدل در مورد آرامگاهش می نویسد: « الحال نام و نشان قبر هم باقی نمانده، و این نکته که به اساس تواتر مزار پر انوارش را حضیره یی از چغتایی ها در خواجه رواش کابل گفته اند و یا محلی را در دهلی به فاصله دومیل دورتر از خاک و خانه اصلی او به نام مزارش آباد نموده اند مصداق این شعر واصفی بلخی میتواند باشد که :          

ازما نشان مرقد بیدل مکن سراغ        هر جای که بوی دل بدهد جای بیدل است

یا: زهر خاکی که بوی عشق برخاست        یقین دان تربــــــت لیلــــــــــــی در آن جاست

رسم برگزاری عرس بیدل تا هنوز در شهرهای دهلی، کابل و بدخشان که آل و تبار بیدل از آنجا به هند رفته اند تا هنور متداول است.

بیدل در تمام ابواب و انواع شعری از جنبش غزل، قصیده، مثنوی، رباعی طبع سرشار خود را آزموده ، و از نظر محتوا و موضوع به جمیع اغراض شعری پرداخته و کم و بیش آن معانی را در اشعارش خوش آورده است و حتی در مقام حق شناسی و سپاسگزاری لب به ستایش محبان گشاده است.

جوهر مایه اصلی و اسلسی محور کلام او , رموز و اسرار تصوف ، معارف و عرفان اسلامی واصل فلسفه وحدت الوجود است که با الهام از افکار و ارشادات شیخ اکبر محی الدین بن عربی صاحب فصوص الحکم و مولانا جلال الدین بلخی آن را با حالات متفاوت صحو وسکر بسیار استادانه در قالب و اسکان گوناگون شعری پرورده و بیان داشته است.

بیدل مانند هر قدرشناس و ابرمرد ادب و عرفان به شعرای بلند پایۀ گذشته و نام برداران ادب دری چون سنایی، مولانا، سعدی، امیرخسرو، نظامی، حافظ و جامی و دیگران احترام داشته و وقتآ فوقتا از آنها به اعزاز و اکرام یاد کرده اند.

آثار نثر بیدل مانند رقعات، چهارعنصر، نکات، بیاض و مقدمه ها مثل اعلی سبک نثر به شیوۀ آن روزگار است. ظاهرآ قدیمترین نسخه از کلیات بیدل که چهل و یک سال پیش از وفاتش نوشته شده بود، در گنجینۀ جیب گنج در هند است. و نسخه کتابهای بانکی پور را که سیزده سال قبل از وفات او کتابت شده به خط شاعر می دانند و به نوشته پوهاند جاوید نسخه نفیس مثنوی محیط اعظم که در آرشیف ملی ما ضبط است. اگر چه نام کاتب در آن ذکر نشده به قلم مبارک بیدل نگارش یافته است.

ظاهرآ قدیمترین نسخه چاپی از آثار بیدل که در تاشکند و سایر شهرهای ماورالنهر صورت گرفته در دست است. در افغانستان نخستین بار دیوان او در سال 1334 هجری در عهد امیرشهید تا ردیف دال به طبع رسیده است.

بیدل از ارکان چهارگانه شعر فارسی در قلمرو هند بعد از امیر خسرو دهلوی و قبل از غالب و داکتر اقبال زنده گی نموده است. بیدل در طی این سه قرن که وفات او سپری میگردد پیشرو گوینده گان در ادبیات منطقوی بوده و صد ها شاعر و گوینده از روش فکری او پیروی کرده اند و از افکار و آثارش اثر پذیر هستند.

                              

مختصر اینکه اشعار بیدل و معانی را در تنگنای کلمه ها و عبارات بکار برده اند، چنان پربار و سرشار از بوج عاطفه و احساسات  انسان دوستانه ، وجد و حال است که گویی بحری را در کوزه ای ریخته اند. به نوشته پوهاند جاوید:« عنصر و خمیرمایه سخن در دست این استاد ماهر و توانمند چون موم نرمش و آرامش یافته و برای پروردن و بیان دقیق ترین مفاهیم آماده گشته است. »

 لقب و نسب بیـــــــدل: بییدل از طایفه برلاس مربوط به ترکان چغتایی است و کلمه برلاس از نظر لغوی به معنی "نجیب الاصل و دلیر" میبـاشد. پدرش به روایت از چهار عنصر او سپاهی پیشه بود و در اکبرنگر به حیث یک سرباز دولتمند ایفای وظیفه میکرد که بعد از مدتی زنده گانی صوفیانه اختیار کرد و به یاری مولانا کمال به طریقه قادریه شریف درآمد. مولانا کمال روی ارادت که به مــــرشدش داشت نام عبدالقادر را بالای فرزند عبدالخالق گذاشـــــــت.

غــــلام علی خان بگرامی زبان مادری بیدل را در خزانه "عامره" خویش به نقل از چهار عنصر او زبان فارسی دری دانسته و این بیت را از او روایت میکند:

ای که از فهم حقایق رمزنی خاموش باش        عمر ها باید که دریابی زبان خویش را

بیدل به تشویق عمویش میرزا قلندر در سفر و حضر به مجلس درویشان میرفت و ادب و رسوم اهل سلوک را از نزدیک مشاهده می نمود. صحبت های شاه فاضل دوست میرزا نیز در پرورش افکار وی اثر داشته است. تصوف و عرفان در نتیجه تأثیر پذیری که بروی داشت آهسته آهسته انقلاب بزرگی را بر روان او وارد نمود و سبب شد تا مزاج لطیف اورا از اشتغال به مطالعه اسرار باطنی بکشاند.

مؤلف تذکره مرأت الخیال شیرخان لودین نیز میرزا را از طایفه برلاس دانسته و اعتبار تذکره بیشتر در آن است که  او بعد از نوشتن تذکره ، اثرش را به بیدل نشان داده که اگر نواقصی در روایت میداشت حتماً به اصلاح آن پرداخته میشد.

به نوشته و لجواجی مؤلف تذکره انجمن : « مردمان برلاس با تیمورجهانگشا از آمو دریا گذشتند و در بازگشت تیمور از سرحدات بدخشان که در تعقیب امیر حسین برادر زن خود بود در قسمتی از بدخشان  اقامت گزیدند که این مطلب مورد تائید خوانده میر مؤرخ قرن نهم نیز هست. زیرا ارگوی ناحیه است در بدخشان که قومی برلاس درآن زنده گی مینمایند. آنان به زبان ترکی سخن میزنند و خودشان را چغتایی تیموری می خوانند که شمار آنها در آوایل به پنجهزار نفر میرسدند در سه منطقه این اقوام زنده گی میکردند برلاس ، ارلاس و کورچشمه که بعد از رفتن ظهرالدین بابر در هند اکثریت اقوام فوق الذکر با جمع لشکر بابر در هند رفتند و در همان جا اقامت گزیدند.

چون در سال 1152 هجری در نتیجه حمله نادر افشار بر هند احوال و اوضاع دهلی آشفته شد اگر چه درآن تاریخ 23 سال از وفات میرزا سپری میشد باز هم اکثر نواب ها و دانشمندان و خانواده های آنان و بزرگان و نویسنده ها و شاعران سر از گریبان کابل کشیدند که در آن جمله بعید نیست که اعضای خانواده بیدل نیز در آن جمله نبوده باشند، زیرا سالهای بعد از مرگ نادرافشار 1165 هجری دودمان ابدالی در خراسان به قدرت رسید که تا مرگ تیمورشاه درانی یعنی سالهای 1207- اوضاع کشورما آرامش خود را داشت.

بــــیدل از نظر نویسنده ها و دانشمندان:

سراج الدین خان آرزو که از شاگردان ابوالمعانی بودند در کتاب " نفایس" خود مینگارد : بیدل علوم ظاهری را میدانست و در معرفت کامل بود.

شیرخان لودین مؤلف تذکره سیرأت الخیال که اثرش را درسال 1102 هجری تحریر نموده اند در خصوص بیدل مینگارد:

             در طبع او در هزار باد سخن      میدهد داد سخن داد سخن

به قول پسر خوش، مؤلف تذکره " کلمات الشعرا" « بیدل استاد فق است، بسیار گو و خوب گو است» ..  مثنوی ها و دیوانهای متعدد دارند و نثرهای رنگین مینگارد. در این عهد شاعری چون او نیست و وجود شریف او غنیمت است.

واله داغستانی که از معاصران بیدل بوده اند در موردش مینگارد: « از عارفان محقق و از کاملان مدفق بودند، چاشنی شرب توحید از رحیق کلامش پیداست و حلاوت مذاق تصوف از شکر گفتارش هویدا. در توحید یگانه و سرآمد زمانه مؤلف خزانه عامره مؤلف سال 1176 هجری غلام علی خان آزاد بگرامی که از تذکره نگاران و شاعران نقدگر بود و از معاصرانش کمتر چون او به نقد و بررسی پرداخته اند و کسی چون او به نقد و تحلیل آثار گوینده گان پرداخته در شرح احوال و آثار بیدل مینگارد:«... در اقسام نظم پایه بلند دارد و در اسباب نثر رتبه ارجمند دارد. طبع دراکش چقدر معانی تازه بهم رسانیده است» بندرابنداس خوشگو مینویسد. مؤلف سفینه که از شاگردان بیدل است و بیشتر از هزار مرتبه محضر او را در یافته در مورد بیدل مینگارد : « در فهم معانی آن حضرت پایه بلند داشت و در توحید و معارف سرا آمد بوده و باعصرش محاسبه می شود .» او سفینه الشعراء خویش را در سال 1137 هجری نوشته است. رضا قلی خان هدایت مؤلف مجمع الفصحا در کتاب ریاض العارفین که در سال 1260 هجری تالیف گردیده مینگارد: « او مرجع اهل کمال و ملجای ارباب حال بود» دوکتور شفق مینویسد: « او در شعر استاد و در نثر بزرگ مردی بوده است. ابوالقاسم ترمذی دوست پدر بیدل منجم و ستاره شناس دوراندیش روشن بین در فیض قدس و انتخاب را به حیث ماده تاریخ تولد او انتخاب نموده که الحق بسا به جا است. چنان ابوالمعانی در مورد چنین ابراز احساس کرده اند:

           به سال که بیدل به ملک ظهور          زفیض ازل تافت چـــــون آفتاب

          بزرگی خبر داد از مؤلــــــدش         که فیض قدس است و هم انتخاب

سیر افکار بیدل دراندک مدتی عالمگیر شد و آوازه و شهرتش کلام متین او در معرفت کامل رسید. چنان که الکساندر بوسانی ایتالیایی در خصوص بیدل کارهای سودمندی را انجام داده و داکتر غنی ، فیض محمد زکریا ، پوهاند غلام حق مجددی، شاد روان استاد خلیل الله خلیلی محمد حیدر ژوبل- مرحوم امیر محمد اثیر- مرحوم هاشم افندی- مرحوم قندی آغا- پروفیسور استاد اسد الله حبیب عزیر مهجور و صد ها عالم و شاعر و اندیشمند معاصر کشورما- و سایر کشورهای فارسی گوی مقام او را عالی دانسته و از بحر بیکران اندیشه های انسان دوستانه او به اندازه سعی خویش استفاده برده و می برند بقول:    هرکس به قدر همـــت خود ناز میکـــند

                                         بیدل غمی تو داشت اگر خواجه مال داشت.

بــــــیدل در سیر و مسافرت:

بعد از آنکه شاه جهان در دهلی بیمار شد در میان پسران او اورنگ زیب، دارالشکوه و محمد شاه درگیری ها صورت گرفت. عامل کشمکش ها برآوردن تاج و تخت بود. چون شاه جهان محمد دارالشکوه را نامزد تاج و تخت کرده بود و اورنگ زیب به این نامزدی قانع نبود.

بیدل در سال 1070 هجری از پتنه با خادمی پای پیاده به ادیسه رفت و از عمویش که در اردوی میرعبدالطیف کار میکرد و کارمند نظامی بود جدا شد. بیدل با علوم نقلی مانند فقه، تفسیر و حدیث همچنان با فلسفه، منطق،  و فلسفه از طریق میرزا ظریف آشنایی حاصل نمود. چون میرزا ظریف در سال 1071 هجری هزار و هفتادویک به ادیسه مسافرت کرد در آنجا با شاه قاسم هواللهی نیز آشنا گردید. چون میرزا ظریف سه ماه در صحبت شاه قاسم  ماند بیدل از صحبت های او بهره ها گرفت. بیدل در سال 1076 هجری با شاه کابلی  ملاقات کرد که نتایج این صحبت ها عامل تفسیر زنده گی در بیدل گردیده و باعث یک سلسله انقلاب های فکری او شد. بعد از رفتن شاه کابلی از نزد بیدل- دو سال را در جستجوی او در اکبرآباد و نواحی دیگر سپری نمود که در وادی بندر با او دیدار دوباره نمود.

بیدل در سال 1085 به تنهایی و پای پیاده از دهلی به لاهور و پنجاب سفر نمود که بعد از این مسافرت اورا معمولاً در خانه که نواب شکرالله خان فرزند نواب شاکرخان در دهلی برایش خریده بود از لطف علی به 5000 کلدار خریده بود اقامت و روز 2 روپیه هزینه روزانه مصرف برایش پرداخته میشد که تاپایان عمر برایش میرسید. با گرفتن این هزینه بیدل از تدریس ورزی آزاد شد بکار تألیف و تصنیف می پرداخت. بیدل در زمان پادشاهی فرخ سیر نیز عزت تمام داشت چنانکه به مناسبت قتل فرخ سیر بدست سادات رباعی ذیل را انشاد نموده اند:

    دیدی که چی با شاه گرامی کردند           صد جور و جفا بر راه خامی کردند

    تاریخ چو از خرد بجســـتم فرمود          سادات به وی نمک حرامـی کردند

پیشه و ازدواج بیدل: بنابر نگارش بیدل در چهار عنصر و روایت شادروان استاد خلیل الله خلیلی در فیض قدس: « ... داستان ازدواج بیدل و شمول وی دسلک عسکری... پس از آنکه باردوم بیدل را با شاه کابلی اتفاق ملاقات دست داده و از خدمت وی محروم شد، دو سال در آتش جدایی وی می سوخت ودر بیخودی به سر میبرد. هجوم آشنایان بیگانه مشرب نیز وی را رنج میداد و حریم خلوتش را اخلال مینمود. پس برآن شد که دیوانه وار سرش را به سنگ زند و از بد زمانه به آبگینه حصار تأمل پناه برد و گرفتاری را مایه آزادی شمرد. به قول خودش: « این جا علاج دلیل بیشتر وانمود بود و مرهم ناسوز اختیار داغ فرمودن. خاصه طبع بشر نیست که از آتش به آب گریزد و از آب به آتش آویزد. عاقبت بیدل متأهل شد.» «چون بیدل متأهل شد ومفی اتجرد به عبارت تعلق تبدیل گردید و گرفتار پای بند عیال و در غم نان و جامه و قوت افتاد- در اندیشه چاره کسب معاش فرو رفت هیچ حرمتی را مناسب حال خود ندید، ناچار متبع سنت آبایی شد و به آیین پدران خویش به طریقه سپاه گروید و در سلک عسکری داخل شد.» بیدل را پندار چنان است که در جهان عسکری سالوس و ریا راه ندارد و میتواند انسان به سایه تیغ و سنان از غرور و ریا مأمون باشد. زیرا آثار سجود در این معبد سرا وقف شمشیر نموده است و علایم سبحه شماری آن قطرات خون خویش را ریختن. هرکه در این حصار می درآید از سنگباران شهرت ایمن است و خود را بدم تیغ و خنجروستودن، مأمون تر است ازاسیر شکنجه تذویر بودن

                     به دفع چشم زخم خلق گمنامی خون دارد  

                     برون تاز ازدرشهرت که شهرت بوی خون دارد

                    سلامت پیشه را نبود به از دیوانگی کسبی    

                    جنون کن یا سپاهی شو، سپاهی هم جــنون دارد

از اشعار فوق بر می آید که در آن حال نیز هوای عزلت دامنگیر خیالش گردیده و در آرزوی تجرد و وارستگی بوده و بر آن شده که ترک خدمت گوید و از ملازمت عسکری خارج شود و با آنکه وجهه معاش به سهولت دست میداد از بار آن خویشتن را آزاد گرداند. از او در این مورد میخوایم:

     یاد ایامی که ملک بی کلاهی داشتم        وحدتی گل کرده بودم پادشاهی داشتم

     آبرویم صندل پیشانی افـــلاک بود        کهکشانی در غبار رنگ کاهی داشتم

او می گوید: در این ایام گاهی می پنداشتم که از اسیران ساسله تعلقم و این تعلق جز وهمی بیشتر نبود و گاهی تصورمی نمودم که از مقیدان سلسله اسبابم و این اسباب جز آنکه مایه قید و بست من شود ذخیره دیگر نداشت، تا آنکه ملتفت شده است که فقر همیشه او را میسر است. فراهم آوردن اشیأ دماغ میخواهد نه واگذاشتن. از دوش افگندن بار آسان است نه برداشتن آن، در این میان روزی از بازار دهلی می گذشت که دوباره دیدار رهبر شوریده وی شاه کابلی وی را اتفاق افتاد. وصف این ملاقات را بیدل چنین میکند. روزی هم عنان کوکب شوق سوار از بازار دهلی می گذشتم. برق تازی های، یاد پای تازی نژاد شعله وار قدم برروی هوا می گذاشت. جمعی را از دور دیدم چشم بر تماشایم دوخته بودند و با تحیر در من می نگریستند- قدمی چند بیشتر دوانیدم استقبال همان کیفیت به مشاهده رسانیدم تأمل کردم تا دریابم که مردم از چه جهت چنین در من نگرانند ؟ شنیدم یکی از راه تعجب می گفت: یاران! تماشا کنید که دیوانه از عقب این سواره دویده می آید. چون نظر بر قفا افگندم جمال خورشید تمثال شاه کابلی بود. بیخودانه خود را از اسپ بر زمین انداختم پرتو مهرکرم سبقت فرمود و شاه مرا در آغوش کشید.

تا چار ناز کرد نرگــــــس مســــــتانه ام    شوق جوشی زد که من پنداشتم می خانه ام

یار شد بی پرده دیگر تاب خود داری کراست ای رفیقان نو بهار آمد کــــــنون دیوانه ام

گوشه دکانی در این میان خالی بود. شاه کابلی اشارتی فرمود و بدون غبار مواضع با هم نشستیم و به مطالعه اسرار همدگر پیوستیم.

در اینجا بیدل در ضمن صحبت، شرح تأهل خود را به حضور شاه عرض می نماید. (3)

عرفا و شخصیت های که در تربیت بیدل نقش داشته اند:        

 به نوشته استاد خلیلی در فیض قدس : « بزرگان که خضر طریق و رهنمای بیدل بوده و بیدل از محضر شریف ایشان کسب فضایل نموده و بر خوداری ها دیده این ها می باشند» شیخ کمال، شاه قاسم هواللهی ، شاه کابلی، شاه ملوک شاه یکه آزاد. درکتاب چهار عنصر بیدل داستانهای مفصلی از این بزرگان مندرج میباشدواین داستان ها همه ذکر روابطی است  که بیدل را با این بوده و کراماتی است که بیدل که بیدل از آنها مشاهده فرموده. بیدل در مورد زنده گانی مدنی آنها چیزی تاریخ گونه نه نوشته مخصوصاً که چندتن از این بزرگان سروپا برهنه در ویرانه ها گشت و گزار داشته اند از این بابت آنچه را در چهار عنصر میخوانیم مطالبی اند که پهلوی تعلیمی و تربیتی آن بر شخصیت بیدل اثر گذار بوده است.

شیخ کمال  اولین کسی است که بیدل از او در چهارعنصر ستایش میکند او اولیـــن کسی است که بیدل از او استفاده نموده است. شیخ کمال از علمای عصرش و از مشایخ طریقه قادریه شریف بود که در قریه " رانی ساکر" که از روستاهای " بهار" بود سکونت داشت پدر بیدل نیز به وی اخلاص داشت. بیدل رابطه خود را باشیخ کمال شرح می دهد: تلقین والد فقیر از روح مقدس حضــرت غوث الاعظم رضی الله عنه به وساطت آن ذات تقدس آیات بود. میرزا قلندر عم بیدل با شیخ کمال نسبت هم خرقه گی داشت و هر دو به یک مرشد ارادت داشتند. شیخ کمال به وارستگی و بی خانمانی به سر میبرد و به تعبیر بیدل تارک عرش مایش از جامه خانه ظهور به نمدین کلاهی پرداخته و از ملبوسات تعیین چون صبح صادق به ردای سفیدی  ساخته بود همیشه چشمش نم آلود سینه اش پُرآه بود.

در آن جای که بیدل از ارتباط خود با یکی از شوریده گان مسمی به " شاه ملوک" سخن میراند، باز از شیخ کمال ذکر میکند و از آن برمی آید که شیخ آیین شوریده گان برهنه را نمی پسندید و آن را با کرامت نفس انسانی منافی میدانست و مردم  را از پیروی این طایفه نهــی میکرد و می گفت: اگر برهنگی معقول باشد حیوانات باید افضل مخلوقات شمره می شدند و اگر هنگام گفتار کف بدهان آوردن فضلیت شمرده میشد، باید شتر برهمگان برتری میداشت. صاحب احن تقویم را زسوایی نزیبد و خداوندج معنای" کرمنا" یعنی انسان باید با این کرامت لب بگشاید.

بیدل در میان این دوعقــــیده مخالف از صلح کل پیروی میکرد و وسعت مشربش آن دو نغمه را از یک مضراب می شنید و آن دو دریا را از یک سرچشمه می دید و بر آن بود که تصادم این طبایع چون بهم خوردند مضراب و تار است که از آن زمزمه آشنایی بر می خیزد و بر روی هم شکستن آنها مانند شکنهای زلف است که بر حسن و جمال آن می افزاید. سرانجام ابن مبحت  می گوید: « خواه گرمی را طبیعت آتش دانید و خواه آتش را لباس گرم پوشانند، چون حاصل بر هم زدن دودست یک صد ا است و نتیجه تحریک دو لب یک مدعا. دماغ معنای سرغ بیدل از گردش این دو ساغر یک نشه....» (4)

شاه قاسم هواللهی: بیدل در سال 1071 هجری به رهنمایی مامایش که عالم و عارف بود به خدمت این سید بزرگوار در ادیسه مشرف شد و سه سال از محضر آن خضر راه تحقیق استفاده نمود و به قول خودش در آن محفل قدم در عالم دیگر گذاشت و چمن ها برسر زد.

خاک بودیم از بهار جلوه ای ساغر زدیم     دیگران گلچین شدند و ما چمن برسر زدیم

غافلان از گفتگو رفتند تا مـــوج حباب       ما چو غواص از تأمل بر سر گوهــر زدیم

همچو شمع آخر غبار ما به بیرنگی رسید       در همین محفل قدم در عالم دیـــگر زدیم

بیدل چنان آخر مفتون جمال معنوی و پایه معرفتی این سید گردید که حتی دیوانه وار گفت:

قبله خوانم یا پیامبر یا خدایا کعبه ات           اصطلاح شوق بسیار است و من دیوانه ام

ببدل میگفت این سید ما را از ما ربوده است .آیینه معنی ما زنگی چون سایه داشت ، به پرتو خورشید التفات وی از خود زدوده گشتیم. از گفتار بیدل پدیدار است که شاه قاسم هواللهی همچنانکه صوفی و عارف و از رسیده گان بارگاه قدس بود به علوم رسمی نیز دسترسی تمام داشت و حتی گاهی شعر هم می گفت . بیدل لین رباعی را از وی نقل میکند:

درکوی دلارام گذر بلید کرد        فضل بد خویش را بدر باید کرد

آیینه شوق را صفا باید کرد        در وی رخ یار را نظر بایــد کرد

و از عبارات بیدل برمیآید که دست ارادت به وی داده و تلقین طریقت از حضرت او گرفته باشد. شاه نیز بیدل را دوست داشت و همواره  او را می ستود و به سلوک و عرفان تشویق میکرد. بیدل نخستین بار لذتی را که از دیدار شاه قاسم برداشته ، معلوم میشود که در آن ایام هفده سال از عمرش می گذشت ، زیرا تاریخ دیدار وقتی بود که بیدل در آتش شوق می سوخت و درد طلب او را مضطرب میداشت. چنانکه در همین احوال در بلده " گنگ" که پایتخت اودیسه بود روزی در کنار دریا  با میرزا ظریف نشسته بود و به تفسیر قرآنکریم مشغول بود که درویشی از منسوبان شاه آمده آنها را از ورود شاه آگاه نمود ، میرزا ظریف و بیدل هر دو به محضر شاه شرفیاب شدند بیدل می گوید: من در خدمت بسا اهل جذبه و سلوک رسیده ام، اما حال و لذت که در محضر او دست داد، در هیج جا به وقوع نپوسته بود. هنگامی که میرزا ظریف و بیدل به محضر شاه رسیدند نخستین حـــرفی که از زبان شاه شنیدند، این بود: الحمـــدالله ما و شما در این شهر با هم رسیده یم فرصتها مفت شوق است و صحبت ها غنیمت ذوق . بعد از آن همان آیت را که در محفل سابق تفســـیر میکردند از حضورشاه پرسیدند، شاه در آن مورد چندان معارف و مواجید و دقایق گفتن گرفت که میرزا ظریف با وصف تبحـــری که داشت بی اختیار سر در قدم وی نهاد و زبان به مرحبا گشود و گفت چهل سال است تتبع ثقافت مدرسه فضل کرده ام و از چندین تفاســـیر سند بدست آورده ام اگر سعی اینست آه از اوقاتی که به کسب بی تمــیزی گذشت و حیف عمری که به هرزه مشقیها مصــــــــــــروف گشت.

در این غفلت سرا عرفان ما هم تازه گی دارد سرا پا مغز دانش گشتن و چیزی نفهمـــیدن. شاه در اسرار بطون قــــــــرآن و اعجاز آن کلام قدرت انتظام سخنها گفت و سخنانی در باره تفسیر قرآن شریف افزودند که از آن بوی سخنان سنایی می آید:

                     عـــــروس حضرت قرآن، نقاب آنگه بر اندازد  

                     که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

                   عجب نبود که از قرآن نصیبت نیست جز نقشی      

                    که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا

و از بیدل در این معنا میخوانیم:

                    همین بزم است کز عرض فریب وهم و ظن اینجا      

                    نگاه بلهوس اغیار و عاشق یار می بیند

                    همان آبی که میبینی طــراوت مایه گـــل هـــا      

                   چو بر آیینه پاشی کلفت زنگبار می بیند

                   تو هم سامان حیرت کن که دروقتگــه فـــرصت   

                   خیال آیینه ها می آرد و دیدار می بــیند

                  نگاه شوق پیدا کن تماشا کــــن تماشا کن

                  دو عالم جلوه است و بی بصر دشوار میبیند

چون این محفل به پایان رسید، میرزا ظریف قدمی چند متابعت کرد و بیدل سایه وار از مقدم وی جــدا نشد. آخر شاه متوجه گردید و بیدل را فهماند که از درد نهان و سوز باطن وی آگاه هست، باید از حوصله کار گیرد و آنگاه در حق بیدل دعا کرد و او را رخصت فرمود. از آن پس در صحبت باز گردید و بیدل پیوسته در محفل شاه میرفت و از انفاس گرم او برخورداری ها می یافت....

« بیدل کمال تربیت خود را از فیض حضور او می داند. بیدل در چهارعنصر چندین کرامت او را بشرح ذکر میکند و از التفات وی با خود داستانها می آورد.»

جهانبینی بیدل:

مطالعات عرفانی و فلسفی بیدل و توجه او به حضرت حکـــیم سنایی، عطار ومولانای بلخــــی و تأمل وی در آثار غزالی و محی الدین ابن عربی بر تشکیل جهانبینی فلسفی او اثرات عمیقی به جا نهاد.

بیدل با بزرگان در بار دارالسلطنه دهلی مراوده داشت و مورد حرمت و احترام بزرگان قرار میگرفت . با این همه پیکار های خونین جانشینی بر سر تصاحب تخت طاووس روح احساس او را می آزرد. آنگاه وی باری نجات مردمش ازفساد و فرسوده گی در خودش رسالتی میجست. شعر بیدل نه تنها مشرب عرفانی و فلسفی وی را می نمایاند و در آن مباحثی مانند واجب و ممکن، قدیم و حادث ، تنزیه وتشبیه وحدت و کثرت ، جوهر و عرض، هیولا و صورت راه یافته ، بلکه به گونه چشمگیر، پله معنا بر پله شکل می چربد.

بیدل شعرخود را در خدمت فلسفه مورد علاقه اش گذاشته و سستی و گسیختگی ازرشهای والای دوران او در سازمان عاطفی و فکری شاعری عربی اثر نبوده و او ار از هواداران سرسخت" کرامت انسانی" به شمار آورده است. بیدل در حالی که از حمایتگران وحدت وجود است و جهان را تجلی ذات و حقیقت اشیأ را در غیب میداند، جهان عینی را نیز بی بنیاد نمی شمارد. او نه تنها عناصر دنیایی را رهروان تکامل میداند، بلکه  هر چیز را در جای خود بی عیب و کامل می پندارد:

                             هیچ موجودی به عرض شوق ناقص جلوه نیست

                             ذره هم در رقــص موهومی که دارد کامل است

بیدل باطل ها را از حق نمیداند و انسان را موجودی زبون نمی پندارد. بیدل آنقدر در برابر آفرینش و رمزو راز آن بر خود پیچیده اسن که میتوان او را شاعر فطـــــرت نامید.

حیرت نیز تز مفاهیم مسلکی و شاعرانه بیدل است که آن را " سرچشمه معرفت حق" میداند. وی در تکوین این بینش عرفان با حدیث منقول از چشم دارد:

رب زدنی تحیراًّ فیِک.

همچنان به گفتار بزرگان نظیر بایزید بسطامی تأسی جسته است: المعرفته فی ذات الحق جهل. و العلم فی حقیقۀ المعرفته حیره. یعنی فهم انسان به درک ذات خداوند قادر نیست.



تاريخ : شنبه سوم آذر 1386 | 16:38 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |

ليكوال: سيدنظيم " سيدي "

تصنيف

كه د ليكوالۍ مست او څپاند سمندر ته ورګډ شو ؛ نو خورا ډېر ډولونه يې ليدلاى او پېژندلاى شو، چې د تصنيف نه نيولې تر داستان او رومان ليكنې پورې په افغاني ټولنه كې دود او خلك ورسره لږو ډېر پېژندګلوي لري ، چې دلته د ټولو يادونه پوره وخت او كافي اوسېلې ته اړتيا لري؛ خو موږ به يوازې په تصنيف (تخليق، پنځونه ) با ـ ندې  بسنه وكړو .

د تصنيف پېژند( تعريف) : پوهان وايي، چې تصنيف په لغت كې د يوه صنف يا ټولګي په مانا دى، چې په هغه كې ډول_ډول اندونه او بېلابېلې ايډيالوژۍ او نظريې وجود لري، چې دغه اندونه يا نظريې د ټولنې له مثبتو او يا هم منفي خواو څخه اغېزمنې كېږي او د اصلاح او هڅونې لپاره يې څه ليكي، چې نه يوازې خپلې ټولنې ته ؛ بلكې ټول بشريت ته يې وړاندې كوي .

دغه راز تصنيف يا تخليق په ګړنه يا اصطلاح كې هغه اثر يا ليكنه ده، چې د ليكوال د خداى ﷻوركړي استعداد، افكارو او اندونو له نوښت، مينې، ځواك او بشپړې توا ـ نمندۍ او قوت له هماغه مست او څپاند سمندر څخه اوبه څښي او زېږي .

ښه او غوره تصنيف هغه دى، چې نوښت په كې ډېر وي، د ټولنې ستونزې درك او د واقعيت پر بنسټ يې وليكي .يو نوى پنځونكى يا تخليقګر هغه وخت ښه ليكوال او ايجادګر كېداى شي، چې په ټولنه كې د موجوده او تېرو شويو( ارواښادانو) متجربو ليكوالو په مستقيم او يا غير مستقيم ډول لاس نيوى وكړي ، د دوى ليكنې بيا بيا ولولي او د نوموړو د برياليتوبونو راز پيدا كړي .

هغه چا، چې هماغه زړو ببولالو ليكلو ته يې مټې رابډ وهلې وي يا تل د نورو عيبونو ته ځير وي او يا هم د سياسي ليكنو په يو اړخيزه ليكنو روږدى وي ؛ نو نه يوازې دا، چې نشي كواى وده او پرمخيون وكړي ؛ بلكې د ټولنې خلكو ته يې ځان د يو معتصب او تخريب كار په توګه په غير شعوري توګه معرفي كړى دى .

بريالى او ښه ليكوال هغه څوك دى، چې يوه خوا راټينګه كړي او بيا بيا په كې مطالعه وكړي ، نوي شيان پكې پيدا كړي او په نويو الفاظو كې يې وليكي ، چې د دې خبرې د پخلي لپاره ښه بېلګه رحمان بابا او امير حمزه شينوارى كېداى شي ؛ ځكه كه موږ چېرې د رحمان بابا ديوان ته ځير شو نو ډېره ځله داسې ګومان كېږي، چې ګواكې د قران شريف ژباړه يې په نظم كړې ده . دغه راز حمزه بابا هم په  رښتينې عشق او تصوف كې دومره وړاندې تللى، چې موږ يې هډو اټكل هم نشو كولاى .

زه ځكه ټينګار كوم، چې هرڅوك په يوې ځانګړې برخې كې خورا زيات مهارت لرلاى او پيدا كولاى شي او كه چېرې څو خواوته لاس واچوي ، نه يوازې دا چې هغې برخو كې به يې څه نه وي كړي ؛ بلكې خپل مسلك څخه به هم لرې پاتې شوې وي . زه د خپلې دې خبرې د سپيناوي لپاره د درېش دراني او رحمت شاه سايل ښې بېلګې راوړلاى شي، چې د نظم او شعر په برخه كې يې اسمان ته پاتخې ايښي ؛ خو په آزادو ليكنو او تحقيقي مقالو كې يې دومره خونده نشته ، لكه څومره چې ترې تمه كېږي .

دغه راز سياستپوه، ليكوال او څېړونكى استاد حبيب الله رفيع په سياسي او تحقيقي ليكنو كې په اوسني پير كې جوګه نه لري ؛ خو په شعر كې بيا له كاروانه ډېر وروسته دى .

 استاد محمداصف صميم په تحقيق او پښويه كې خلك ګوته په غاښ كړي ؛ خو ډرامه او ناول ليكنې كې زور ازمايي نه كوي ، ارواښاد پوهان عبدالحى حبيبي ښه ناقد، څېړونكى او نېټه ( تاريخ) ليكونكى و ؛ خو په شاعرۍ يې د بېنوا صاحب په پله نشو تللاى .الفت صاحب په نثر كې تر نبوغه رسېدلاى و ؛ خو په فلسفه كې يې بيا روهي او مجروح صاحب ته سلام كاوه .دا او دې ته ورته خورا ډېرې بېلګې دي، چې سړى يې وړاندې كړي .

متجرب ليكوال او ښه پنځونكى هغه څوك دى، چې د خپلې خبرې د پخلي لپاره د قران پاك آيتونه، نبوي احاديث او يا هم د شعر او متل څخه كار واخلي .

البته دلته د يوې خبرې يادونه اړينه بولم او هغه داچې كه سړى په هره برخه كې ليكنه ونه كړي ؛ نومطلب دا نه دى، چې ګواكې په هره برخه كې دې مطالعه هم نه كوي، ليكوال ته په كار ده، چې په هره برخه كې په كافي ډول مطالعه ولري ترڅو وكولاى شي د خپل نوي اثر د رامنځته كېدو په موخه د كوم ډول ستونزو سره مخ نشي او خداى مه كړه اثر يې نيمګړى او ياهم بې خونده نشي .

كه يو ليكوال ګرځنده، متجرب، باذوقه او د پوره اوسېلې خاوند وي كولاى شي د خپلې ليكنې يا اثر په وخت كې روزنيز او اخلاقي مسايل مرات كړي او د قلم او انسان عفت خوندي وساتي، كه چېرې يو ليكوال پوره اوسېله او د ليكنې سره مينه ونه لري هېڅكله نشي كولاى يوه په زړه پورې علمي او هنري ليكنه وكړي، هغه وخت يو شاعر او ليكوال ښه شاعر او ليكوال كېداى شي، چې د خپل مسلك سره د زړه له كومې مينه وكړي، د خپل زړه وينې وركړي، بې خوبۍ، خوارۍ ، زحمتونه، تكليفونه او كړاونه وګالي، احتياجۍ او محروميتونه وزغمي او د دې ټولو پر وړاندې خپله مبارزه جاري وساتي ؛ نو هغه وخت كېداى شي، چې د افلاطون، ارسطو، سقراط، هومر، شكسپير، ګوركي ، ټاګور، بروژوا او داسې نور نومونه خپل او د دوى په څېر تل ژوندى پاتې شي .

كه موږ لومړى خپل او بيا د نړۍ سترو ليكوالو ته ځير شو او د دوى اثار مطالعه كړو ؛ نو په ډېرې اسانۍ سړى پوهېږي، چې دوى څه ډول ژوند تېر كړى او په كومو ستونزو كې يې كتابونه چاپ كړي دي . د وخت ناخوالواو چارواكو يې په مخ څپېړې وركړي ، ګواښل شوي، رټل شوي او په زندانو كې له منځه تللي ؛ خو بيايې هم مبارزه تل جاري ساتلې  او خپل پيغام يې د زړه په وينو تر موږه رارسولى .

كه په واقعيت سترګې پټې نه كړو، دغو ښاغلو نه يوازې موږ ته تېر تاريخ تشريح كړى ؛ بلكې د اوس او راتلوونكې لپاره يې هم راته خورا ښې او په زړه پورې مشورې راكړې. دوست او دښمن يې را پېژندلى او د ستونزو د حل لارې يې راپه ګوته كړي دي .

كه موږ وغواړو، چې له ځان څخه يو ښه ليكوال او پنځونكى جوړ كړو د هر اړخيزه مطالعې ترڅنګ بويه خپلو او بهرنيو ادبي كړيو كې هم گډون وكړو، د نورو ژبې زده كړو او د هغوى په فرهنګ او كولتور باندې ځان پوه كړو . د نورو له مقدساتو او دودونو سره ځان اشنا كړو او په دې توګه څه له خپلو او څه د نورو له تجربو او ټولنو څخه راواخلو او د يو پوهنيز او نوښتي اثر په توګه يې ټولو ټولنو او لوستونكو ته وړاندې كړو .

كه څه هم په دې برخه كې خبرې خورا ډېرې دي او په دې لنډو څو ټكو نه خلاصېږي ؛ خو زه به خپلې خبرې د ګران هېواد نوښتګر پنځونكي او زړه راښكون شاعر پيرمحمدكاروان په دې يو بيت، چې د نوښت، پښتو، مېړانې او شهامت نښې په كې له ورايه څرګندېږي پاى ته ورسوم .

دين د پښتو نغښتى د ملالې په ټپه كې           دا د ټپو ژبه به له خداى سره اشناكړم

په ادبي مينه

 

سيدنظيم " سيدي "

كابل   ۱۳۸۴ كال د وږي څلورويشتمه .



تاريخ : شنبه سوم آذر 1386 | 7:52 | نویسنده : عبدالعظیم خوشنوا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.