" تجلی اندیشه بیدل در آثارش"

به نوشته شاد روان پوهان عبدالاحمد جاوید:« سخن گفتن در باره بیدل و شناخت او که حیث شهرتش از اقصای هند تا سرحدات ایران و از ترکستان چین تا سرزمین عثمانی  پیچیده ورسیده است هم سهل است و هم ممتنع.

سهل از بابت که بیدل شرح حیات خود را توام با ماجراهای زندگانی اش هر چه تمام تر تا سال 1116 هجری در چهار عنصر تذکر داده و مارا از هرسعی و وسواس بی نیاز ساخته است و هم از جانب دیگر کسانی چون"سرخوش" آنچه را که در بارۀ ازلحاظش گزارنده و مهر قبول برآن زده است . "احلاص کپتانی" مانند بندرابنداش خوشگو که به قول و نوشته خودش بیش از هزار بار از فیض دیدار بیدل بهره مند گردیده ، و آنچه را که در مظهراو دیده و شنیده در سفینه معروف و رساله ملفوظات خود ضبط کرده است . دشوار از جهتی که این روایتها و حکایات آمیخته با نکات حیرت زا و تامل برانگیز است و اغلب از مقوله رویای صادقانه ، سیرهای عرفانی و اسفار روحانی و بسا دقایق و لطایف صوفیانه او است.

فیض ستانی و اثر پذیری بیدل از صحبت چند مجذوب صاحبدل مانند: شاه ملوک شاهیکه آزاد ، شاه فاضل ، شاه ابوالفیض شاه قاسم هواللهی و دیدار او با مردانی که مانند خضرنبی معمولآ در تنگنای دشوار ها بر سر وقت او میرسیدند و بی هیچ ناپدید میشدند- در سرشت و سرنوشت و رشد قریحه و استعداد شعری او بی نقش و تاثیر نبوده است . ای بسا که پیام باطنی کسانی چون " شاه کابلی" برای او به مثابه مکاشفات و الهامی جلوه می نمود که گویا از دیدار برین و عالم غیب به او میرسد.

فطـــــــــــــــرت بیدل همان آیینه معجزنماست

هرسخن کزخامه اش میجوشد الهام است و بس

از همین بابت بوده است که بیدل در سیرو سلسله عرفان در عین خاکساری شکستگی و عجز نه تنها خود را ازاقطاب، بلکه از جمله افراد و صاحب کشف و کرامات می دانسته است . گذشته از این چند شاه دوده نشین و فقیر مشرب ، چند امیر زاده و آزاده گانی از بسته گانی ازامیران و وزیران و دوستان و اقارب خانواده گی او چون: میرزا قلندر کاکایش ، میرزا ظریف ، میرزا ابوالخیر هر کدام برای بیدل همه دل مبدأ فیض و موهبتی- مصدر یاری و برکتی بوده اند. کلبه میرزا ظریف مجمع عرفا و شعرا بود و خود از این انجمن لذت ها میبرد و فیض میگرفت. در دبستان فکری که در منزل میرزا ظریف فروزان بود امرای هفت هزاری هزار با سر تعظیم و تسلیم برآستان فقرش فرود آورده اند و تاجداران الماس نشان پرتو لطف و عنایت خود را از او دریغ نداشته اند.

درتاریخ ادبی خود کمتر شاعری را می شناسیم که از سپیده دم جوانی تا شام پیری از این همه شهرت و احترام و اعزاز و اکرام ، که در روز گارخودش دفتر شعرش چون ورق ازدست به دست میگشته وشهریارانی زمانش چون عالمگیر آزمنده و سخت گیر بر کلامش تمثل و استشهاد می جسته است.

امرای چون عاقل خان رازی ، نظام الملک ، آصف جاه و نوابانی شکرالله خان م جمیع دودمان بیدل اندیش همه از دوستان، حامیان و ارادتمندان او بوده اند. بیدل از عشیره برلاس و ازدودمان سپاهی بود که درسال 1054 هجری چشم به جهان گشود ابوالقاسم ترمذی ستاره شناس دوراندیش که دوست پدرش عبدالخالق بود لفظ " فیض قدس" و انتخاب را ماده تاریخ او گفته و حقا نیک دریافته بود که طلوع این کوکب دری فیض قدسی برای زبان دری بود. وآن روزگار  این " انتخاب" از هر چیز دیگر بهتر بوده است.

به سالی که بیدل به ملک ظـهور     زفیض ازل تافت چــــــــــون آفتاب

بزرگی خـــــــبر داد از مولدش      که هم فیض قدس است و هم انتخاب

زادگاه او محله " پتن دیوی" در شهر پتنه یا پتلی پوترای قدیم ، مرکزایالت بهار بود . درچهار و نیم سالگی پدرش وفات یافت و در هفت ساله گی مادرش فوت نمود.

بقول بیدل :    خورشید خرامید و فروغی به نظر ماند

دریا بکنار دیـــگر افتاده و گهر ماند...                             

در ده سالگی بعد از فراغت از علوم متدول عصر و تحصیل صرف ، نحو، بدیع و بیان نخستین بار ، گل طبعش شگفتن گرفت و رباعی را به مناسبت بوی قرنفل همدرسش بر بدیهه گفت:

یارم هــــــرگه به سخن مـــی آید     بوی عجبش از دهن می آید

این بوی قرنفل است یا نگهت گل     با رایحه مشک ختن می آید

در آغاز شاعر رمزی تخلص میکرد که صورت احوالش از طرز تخلص او روشن بوده است اما با سیر در گلستان سعدی لفظ "بیدل" را از شاخه این قصط برچید و صاحبدل شد:

عاشقان کشته گان معشوقند      برنیاید ز کـــــــــــشته گان آواز

گرکسی وصف اوزمن پرســـــد     بیدل از بی نشان چه گوید باز

میرزا سنگین بیگ در سیر منازل آورده است که این کتیبه بر لوح مزار بیدل بیرون دهلی دروازه نقش بود:

پیش از این گفت سعدی شیراز

بیدل از بی نشان چه گوید باز

بیدل در چهارم صفر 1133 هجری چشم از جهان فروپوشید و به تصریح خوشگوجسد قوی هیکل او را در صحن حویلی خودش به خاک سپردند.

در گاه قلی خان پنجاه سال بعد از وفات بیدل میگارد که : سوم شهر صفر عرس میشود و دورقبر حلقه ترتیب میدهند. کلیاتش که به خط گرامی رقم یافته به آیین حلقه گذاشته افتتاح به شعر خوانی می نمایند بر عنوانش این رباعی مرقوم است:

ای آیینه طبع تو ارشاد پذیــــــــــــــر        در کسب فواید نه نمایی تقصیر

مجموعۀ فکر ما صلای علم است        سیری کن و قسمت تسلی برگیر

هر چند مزار بیدل در سینه عرفاست باز هم نویسنده " سیرالمنازل" صد سال بعد از مرگ بیدل در مورد آرامگاهش می نویسد: « الحال نام و نشان قبر هم باقی نمانده، و این نکته که به اساس تواتر مزار پر انوارش را حضیره یی از چغتایی ها در خواجه رواش کابل گفته اند و یا محلی را در دهلی به فاصله دومیل دورتر از خاک و خانه اصلی او به نام مزارش آباد نموده اند مصداق این شعر واصفی بلخی میتواند باشد که :          

ازما نشان مرقد بیدل مکن سراغ        هر جای که بوی دل بدهد جای بیدل است

یا: زهر خاکی که بوی عشق برخاست        یقین دان تربــــــت لیلــــــــــــی در آن جاست

رسم برگزاری عرس بیدل تا هنوز در شهرهای دهلی، کابل و بدخشان که آل و تبار بیدل از آنجا به هند رفته اند تا هنور متداول است.

بیدل در تمام ابواب و انواع شعری از جنبش غزل، قصیده، مثنوی، رباعی طبع سرشار خود را آزموده ، و از نظر محتوا و موضوع به جمیع اغراض شعری پرداخته و کم و بیش آن معانی را در اشعارش خوش آورده است و حتی در مقام حق شناسی و سپاسگزاری لب به ستایش محبان گشاده است.

جوهر مایه اصلی و اسلسی محور کلام او , رموز و اسرار تصوف ، معارف و عرفان اسلامی واصل فلسفه وحدت الوجود است که با الهام از افکار و ارشادات شیخ اکبر محی الدین بن عربی صاحب فصوص الحکم و مولانا جلال الدین بلخی آن را با حالات متفاوت صحو وسکر بسیار استادانه در قالب و اسکان گوناگون شعری پرورده و بیان داشته است.

بیدل مانند هر قدرشناس و ابرمرد ادب و عرفان به شعرای بلند پایۀ گذشته و نام برداران ادب دری چون سنایی، مولانا، سعدی، امیرخسرو، نظامی، حافظ و جامی و دیگران احترام داشته و وقتآ فوقتا از آنها به اعزاز و اکرام یاد کرده اند.

آثار نثر بیدل مانند رقعات، چهارعنصر، نکات، بیاض و مقدمه ها مثل اعلی سبک نثر به شیوۀ آن روزگار است. ظاهرآ قدیمترین نسخه از کلیات بیدل که چهل و یک سال پیش از وفاتش نوشته شده بود، در گنجینۀ جیب گنج در هند است. و نسخه کتابهای بانکی پور را که سیزده سال قبل از وفات او کتابت شده به خط شاعر می دانند و به نوشته پوهاند جاوید نسخه نفیس مثنوی محیط اعظم که در آرشیف ملی ما ضبط است. اگر چه نام کاتب در آن ذکر نشده به قلم مبارک بیدل نگارش یافته است.

ظاهرآ قدیمترین نسخه چاپی از آثار بیدل که در تاشکند و سایر شهرهای ماورالنهر صورت گرفته در دست است. در افغانستان نخستین بار دیوان او در سال 1334 هجری در عهد امیرشهید تا ردیف دال به طبع رسیده است.

بیدل از ارکان چهارگانه شعر فارسی در قلمرو هند بعد از امیر خسرو دهلوی و قبل از غالب و داکتر اقبال زنده گی نموده است. بیدل در طی این سه قرن که وفات او سپری میگردد پیشرو گوینده گان در ادبیات منطقوی بوده و صد ها شاعر و گوینده از روش فکری او پیروی کرده اند و از افکار و آثارش اثر پذیر هستند.

                              

مختصر اینکه اشعار بیدل و معانی را در تنگنای کلمه ها و عبارات بکار برده اند، چنان پربار و سرشار از بوج عاطفه و احساسات  انسان دوستانه ، وجد و حال است که گویی بحری را در کوزه ای ریخته اند. به نوشته پوهاند جاوید:« عنصر و خمیرمایه سخن در دست این استاد ماهر و توانمند چون موم نرمش و آرامش یافته و برای پروردن و بیان دقیق ترین مفاهیم آماده گشته است. »

 لقب و نسب بیـــــــدل: بییدل از طایفه برلاس مربوط به ترکان چغتایی است و کلمه برلاس از نظر لغوی به معنی "نجیب الاصل و دلیر" میبـاشد. پدرش به روایت از چهار عنصر او سپاهی پیشه بود و در اکبرنگر به حیث یک سرباز دولتمند ایفای وظیفه میکرد که بعد از مدتی زنده گانی صوفیانه اختیار کرد و به یاری مولانا کمال به طریقه قادریه شریف درآمد. مولانا کمال روی ارادت که به مــــرشدش داشت نام عبدالقادر را بالای فرزند عبدالخالق گذاشـــــــت.

غــــلام علی خان بگرامی زبان مادری بیدل را در خزانه "عامره" خویش به نقل از چهار عنصر او زبان فارسی دری دانسته و این بیت را از او روایت میکند:

ای که از فهم حقایق رمزنی خاموش باش        عمر ها باید که دریابی زبان خویش را

بیدل به تشویق عمویش میرزا قلندر در سفر و حضر به مجلس درویشان میرفت و ادب و رسوم اهل سلوک را از نزدیک مشاهده می نمود. صحبت های شاه فاضل دوست میرزا نیز در پرورش افکار وی اثر داشته است. تصوف و عرفان در نتیجه تأثیر پذیری که بروی داشت آهسته آهسته انقلاب بزرگی را بر روان او وارد نمود و سبب شد تا مزاج لطیف اورا از اشتغال به مطالعه اسرار باطنی بکشاند.

مؤلف تذکره مرأت الخیال شیرخان لودین نیز میرزا را از طایفه برلاس دانسته و اعتبار تذکره بیشتر در آن است که  او بعد از نوشتن تذکره ، اثرش را به بیدل نشان داده که اگر نواقصی در روایت میداشت حتماً به اصلاح آن پرداخته میشد.

به نوشته و لجواجی مؤلف تذکره انجمن : « مردمان برلاس با تیمورجهانگشا از آمو دریا گذشتند و در بازگشت تیمور از سرحدات بدخشان که در تعقیب امیر حسین برادر زن خود بود در قسمتی از بدخشان  اقامت گزیدند که این مطلب مورد تائید خوانده میر مؤرخ قرن نهم نیز هست. زیرا ارگوی ناحیه است در بدخشان که قومی برلاس درآن زنده گی مینمایند. آنان به زبان ترکی سخن میزنند و خودشان را چغتایی تیموری می خوانند که شمار آنها در آوایل به پنجهزار نفر میرسدند در سه منطقه این اقوام زنده گی میکردند برلاس ، ارلاس و کورچشمه که بعد از رفتن ظهرالدین بابر در هند اکثریت اقوام فوق الذکر با جمع لشکر بابر در هند رفتند و در همان جا اقامت گزیدند.

چون در سال 1152 هجری در نتیجه حمله نادر افشار بر هند – احوال و اوضاع دهلی آشفته شد اگر چه درآن تاریخ 23 سال از وفات میرزا سپری میشد باز هم اکثر نواب ها و دانشمندان و خانواده های آنان و بزرگان و نویسنده ها و شاعران سر از گریبان کابل کشیدند که در آن جمله بعید نیست که اعضای خانواده بیدل نیز در آن جمله نبوده باشند، زیرا سالهای بعد از مرگ نادرافشار 1165 هجری دودمان ابدالی در خراسان به قدرت رسید که تا مرگ تیمورشاه درانی یعنی سالهای 1207- اوضاع کشورما آرامش خود را داشت.

بــــیدل از نظر نویسنده ها و دانشمندان:

سراج الدین خان آرزو که از شاگردان ابوالمعانی بودند در کتاب " نفایس" خود مینگارد : بیدل علوم ظاهری را میدانست و در معرفت کامل بود.

شیرخان لودین مؤلف تذکره سیرأت الخیال که اثرش را درسال 1102 هجری تحریر نموده اند در خصوص بیدل مینگارد:

             در طبع او در هزار باد سخن      میدهد داد سخن داد سخن

به قول پسر خوش، مؤلف تذکره " کلمات الشعرا" « بیدل استاد فق است، بسیار گو و خوب گو است» ..  مثنوی ها و دیوانهای متعدد دارند و نثرهای رنگین مینگارد. در این عهد شاعری چون او نیست و وجود شریف او غنیمت است.

واله داغستانی که از معاصران بیدل بوده اند در موردش مینگارد: « از عارفان محقق و از کاملان مدفق بودند، چاشنی شرب توحید از رحیق کلامش پیداست و حلاوت مذاق تصوف از شکر گفتارش هویدا. در توحید یگانه و سرآمد زمانه مؤلف خزانه عامره مؤلف سال 1176 هجری غلام علی خان آزاد بگرامی که از تذکره نگاران و شاعران نقدگر بود و از معاصرانش کمتر چون او به نقد و بررسی پرداخته اند و کسی چون او به نقد و تحلیل آثار گوینده گان پرداخته در شرح احوال و آثار بیدل مینگارد:«... در اقسام نظم پایه بلند دارد و در اسباب نثر رتبه ارجمند دارد. طبع دراکش چقدر معانی تازه بهم رسانیده است» بندرابنداس خوشگو مینویسد. مؤلف سفینه که از شاگردان بیدل است و بیشتر از هزار مرتبه محضر او را در یافته در مورد بیدل مینگارد : « در فهم معانی آن حضرت پایه بلند داشت و در توحید و معارف سرا آمد بوده و باعصرش محاسبه می شود .» او سفینه الشعراء خویش را در سال 1137 هجری نوشته است. رضا قلی خان هدایت مؤلف مجمع الفصحا در کتاب ریاض العارفین که در سال 1260 هجری تالیف گردیده مینگارد: « او مرجع اهل کمال و ملجای ارباب حال بود» دوکتور شفق مینویسد: « او در شعر استاد و در نثر بزرگ مردی بوده است. ابوالقاسم ترمذی دوست پدر بیدل منجم و ستاره شناس دوراندیش روشن بین در فیض قدس و انتخاب را به حیث ماده تاریخ تولد او انتخاب نموده که الحق بسا به جا است. چنان ابوالمعانی در مورد چنین ابراز احساس کرده اند:

           به سال که بیدل به ملک ظهور          زفیض ازل تافت چـــــون آفتاب

          بزرگی خبر داد از مؤلــــــدش         که فیض قدس است و هم انتخاب

سیر افکار بیدل دراندک مدتی عالمگیر شد و آوازه و شهرتش کلام متین او در معرفت کامل رسید. چنان که الکساندر بوسانی ایتالیایی در خصوص بیدل کارهای سودمندی را انجام داده و داکتر غنی ، فیض محمد زکریا ، پوهاند غلام حق مجددی، شاد روان استاد خلیل الله خلیلی – محمد حیدر ژوبل- مرحوم امیر محمد اثیر- مرحوم هاشم افندی- مرحوم قندی آغا- پروفیسور استاد اسد الله حبیب عزیر مهجور و صد ها عالم و شاعر و اندیشمند معاصر کشورما- و سایر کشورهای فارسی گوی مقام او را عالی دانسته و از بحر بیکران اندیشه های انسان دوستانه او به اندازه سعی خویش استفاده برده و می برند بقول:    هرکس به قدر همـــت خود ناز میکـــند

                                         بیدل غمی تو داشت اگر خواجه مال داشت.

بــــــیدل در سیر و مسافرت:

بعد از آنکه شاه جهان در دهلی بیمار شد در میان پسران او اورنگ زیب، دارالشکوه و محمد شاه درگیری ها صورت گرفت. عامل کشمکش ها برآوردن تاج و تخت بود. چون شاه جهان محمد دارالشکوه را نامزد تاج و تخت کرده بود و اورنگ زیب به این نامزدی قانع نبود.

بیدل در سال 1070 هجری از پتنه با خادمی پای پیاده به ادیسه رفت و از عمویش که در اردوی میرعبدالطیف کار میکرد و کارمند نظامی بود جدا شد. بیدل با علوم نقلی مانند فقه، تفسیر و حدیث همچنان با فلسفه، منطق،  و فلسفه از طریق میرزا ظریف آشنایی حاصل نمود. چون میرزا ظریف در سال 1071 هجری هزار و هفتادویک به ادیسه مسافرت کرد در آنجا با شاه قاسم هواللهی نیز آشنا گردید. چون میرزا ظریف سه ماه در صحبت شاه قاسم  ماند بیدل از صحبت های او بهره ها گرفت. بیدل در سال 1076 هجری با شاه کابلی  ملاقات کرد که نتایج این صحبت ها عامل تفسیر زنده گی در بیدل گردیده و باعث یک سلسله انقلاب های فکری او شد. بعد از رفتن شاه کابلی از نزد بیدل- دو سال را در جستجوی او در اکبرآباد و نواحی دیگر سپری نمود که در وادی بندر با او دیدار دوباره نمود.

بیدل در سال 1085 به تنهایی و پای پیاده از دهلی به لاهور و پنجاب سفر نمود که بعد از این مسافرت اورا معمولاً در خانه که نواب شکرالله خان فرزند نواب شاکرخان در دهلی برایش خریده بود از لطف علی به 5000 کلدار خریده بود اقامت و روز 2 روپیه هزینه روزانه مصرف برایش پرداخته میشد که تاپایان عمر برایش میرسید. با گرفتن این هزینه بیدل از تدریس ورزی آزاد شد بکار تألیف و تصنیف می پرداخت. بیدل در زمان پادشاهی فرخ سیر نیز عزت تمام داشت چنانکه به مناسبت قتل فرخ سیر بدست سادات رباعی ذیل را انشاد نموده اند:

    دیدی که چی با شاه گرامی کردند           صد جور و جفا بر راه خامی کردند

    تاریخ چو از خرد بجســـتم فرمود          سادات به وی نمک حرامـی کردند

پیشه و ازدواج بیدل: بنابر نگارش بیدل در چهار عنصر و روایت شادروان استاد خلیل الله خلیلی در فیض قدس: « ... داستان ازدواج بیدل و شمول وی دسلک عسکری... پس از آنکه باردوم بیدل را با شاه کابلی اتفاق ملاقات دست داده و از خدمت وی محروم شد، دو سال در آتش جدایی وی می سوخت ودر بیخودی به سر میبرد. هجوم آشنایان بیگانه مشرب نیز وی را رنج میداد و حریم خلوتش را اخلال مینمود. پس برآن شد که دیوانه وار سرش را به سنگ زند و از بد زمانه به آبگینه حصار تأمل پناه برد و گرفتاری را مایه آزادی شمرد. به قول خودش: « این جا علاج دلیل بیشتر وانمود بود و مرهم ناسوز اختیار داغ فرمودن. خاصه طبع بشر نیست که از آتش به آب گریزد و از آب به آتش آویزد. عاقبت بیدل متأهل شد.» «چون بیدل متأهل شد ومفی اتجرد به عبارت تعلق تبدیل گردید و گرفتار پای بند عیال و در غم نان و جامه و قوت افتاد- در اندیشه چاره کسب معاش فرو رفت هیچ حرمتی را مناسب حال خود ندید، ناچار متبع سنت آبایی شد و به آیین پدران خویش به طریقه سپاه گروید و در سلک عسکری داخل شد.» بیدل را پندار چنان است که در جهان عسکری سالوس و ریا راه ندارد و میتواند انسان به سایه تیغ و سنان از غرور و ریا مأمون باشد. زیرا آثار سجود در این معبد سرا وقف شمشیر نموده است و علایم سبحه شماری آن قطرات خون خویش را ریختن. هرکه در این حصار می درآید از سنگباران شهرت ایمن است و خود را بدم تیغ و خنجروستودن، مأمون تر است ازاسیر شکنجه تذویر بودن

                     به دفع چشم زخم خلق گمنامی خون دارد  

                     برون تاز ازدرشهرت که شهرت بوی خون دارد

                    سلامت پیشه را نبود به از دیوانگی کسبی    

                    جنون کن یا سپاهی شو، سپاهی هم جــنون دارد

از اشعار فوق بر می آید که در آن حال نیز هوای عزلت دامنگیر خیالش گردیده و در آرزوی تجرد و وارستگی بوده و بر آن شده که ترک خدمت گوید و از ملازمت عسکری خارج شود و با آنکه وجهه معاش به سهولت دست میداد از بار آن خویشتن را آزاد گرداند. از او در این مورد میخوایم:

     یاد ایامی که ملک بی کلاهی داشتم        وحدتی گل کرده بودم پادشاهی داشتم

     آبرویم صندل پیشانی افـــلاک بود        کهکشانی در غبار رنگ کاهی داشتم

او می گوید: در این ایام گاهی می پنداشتم که از اسیران ساسله تعلقم و این تعلق جز وهمی بیشتر نبود و گاهی تصورمی نمودم که از مقیدان سلسله اسبابم و این اسباب جز آنکه مایه قید و بست من شود ذخیره دیگر نداشت، تا آنکه ملتفت شده است که فقر همیشه او را میسر است. فراهم آوردن اشیأ دماغ میخواهد نه واگذاشتن. از دوش افگندن بار آسان است نه برداشتن آن، در این میان روزی از بازار دهلی می گذشت که دوباره دیدار رهبر شوریده وی شاه کابلی وی را اتفاق افتاد. وصف این ملاقات را بیدل چنین میکند. روزی هم عنان کوکب شوق سوار از بازار دهلی می گذشتم. برق تازی های، یاد پای تازی نژاد شعله وار قدم برروی هوا می گذاشت. جمعی را از دور دیدم چشم بر تماشایم دوخته بودند و با تحیر در من می نگریستند- قدمی چند بیشتر دوانیدم استقبال همان کیفیت به مشاهده رسانیدم تأمل کردم تا دریابم که مردم از چه جهت چنین در من نگرانند ؟ شنیدم یکی از راه تعجب می گفت: یاران! تماشا کنید که دیوانه از عقب این سواره دویده می آید. چون نظر بر قفا افگندم جمال خورشید تمثال شاه کابلی بود. بیخودانه خود را از اسپ بر زمین انداختم پرتو مهرکرم سبقت فرمود و شاه مرا در آغوش کشید.

تا چار ناز کرد نرگــــــس مســــــتانه ام    شوق جوشی زد که من پنداشتم می خانه ام

یار شد بی پرده دیگر تاب خود داری کراست ای رفیقان نو بهار آمد کــــــنون دیوانه ام

گوشه دکانی در این میان خالی بود. شاه کابلی اشارتی فرمود و بدون غبار مواضع با هم نشستیم و به مطالعه اسرار همدگر پیوستیم.

در اینجا بیدل در ضمن صحبت، شرح تأهل خود را به حضور شاه عرض می نماید. (3)

عرفا و شخصیت های که در تربیت بیدل نقش داشته اند:        

 به نوشته استاد خلیلی در فیض قدس : « بزرگان که خضر طریق و رهنمای بیدل بوده و بیدل از محضر شریف ایشان کسب فضایل نموده و بر خوداری ها دیده این ها می باشند» شیخ کمال، شاه قاسم هواللهی ، شاه کابلی، شاه ملوک شاه یکه آزاد. درکتاب چهار عنصر بیدل داستانهای مفصلی از این بزرگان مندرج میباشدواین داستان ها همه ذکر روابطی است  که بیدل را با این بوده و کراماتی است که بیدل که بیدل از آنها مشاهده فرموده. بیدل در مورد زنده گانی مدنی آنها چیزی تاریخ گونه نه نوشته مخصوصاً که چندتن از این بزرگان سروپا برهنه در ویرانه ها گشت و گزار داشته اند از این بابت آنچه را در چهار عنصر میخوانیم مطالبی اند که پهلوی تعلیمی و تربیتی آن بر شخصیت بیدل اثر گذار بوده است.

شیخ کمال  اولین کسی است که بیدل از او در چهارعنصر ستایش میکند او اولیـــن کسی است که بیدل از او استفاده نموده است. شیخ کمال از علمای عصرش و از مشایخ طریقه قادریه شریف بود که در قریه " رانی ساکر" که از روستاهای " بهار" بود سکونت داشت پدر بیدل نیز به وی اخلاص داشت. بیدل رابطه خود را باشیخ کمال شرح می دهد: تلقین والد فقیر از روح مقدس حضــرت غوث الاعظم رضی الله عنه به وساطت آن ذات تقدس آیات بود. میرزا قلندر عم بیدل با شیخ کمال نسبت هم خرقه گی داشت و هر دو به یک مرشد ارادت داشتند. شیخ کمال به وارستگی و بی خانمانی به سر میبرد و به تعبیر بیدل تارک عرش مایش از جامه خانه ظهور به نمدین کلاهی پرداخته و از ملبوسات تعیین چون صبح صادق به ردای سفیدی  ساخته بود همیشه چشمش نم آلود سینه اش پُرآه بود.

در آن جای که بیدل از ارتباط خود با یکی از شوریده گان مسمی به " شاه ملوک" سخن میراند، باز از شیخ کمال ذکر میکند و از آن برمی آید که شیخ آیین شوریده گان برهنه را نمی پسندید و آن را با کرامت نفس انسانی منافی میدانست و مردم  را از پیروی این طایفه نهــی میکرد و می گفت: اگر برهنگی معقول باشد حیوانات باید افضل مخلوقات شمره می شدند و اگر هنگام گفتار کف بدهان آوردن فضلیت شمرده میشد، باید شتر برهمگان برتری میداشت. صاحب احن تقویم را زسوایی نزیبد و خداوندج معنای" کرمنا" یعنی انسان باید با این کرامت لب بگشاید.

بیدل در میان این دوعقــــیده مخالف از صلح کل پیروی میکرد و وسعت مشربش آن دو نغمه را از یک مضراب می شنید و آن دو دریا را از یک سرچشمه می دید و بر آن بود که تصادم این طبایع چون بهم خوردند مضراب و تار است که از آن زمزمه آشنایی بر می خیزد و بر روی هم شکستن آنها مانند شکنهای زلف است که بر حسن و جمال آن می افزاید. سرانجام ابن مبحت  می گوید: « خواه گرمی را طبیعت آتش دانید و خواه آتش را لباس گرم پوشانند، چون حاصل بر هم زدن دودست یک صد ا است و نتیجه تحریک دو لب یک مدعا. دماغ معنای سرغ بیدل از گردش این دو ساغر یک نشه....» (4)

شاه قاسم هواللهی: بیدل در سال 1071 هجری به رهنمایی مامایش که عالم و عارف بود به خدمت این سید بزرگوار در ادیسه مشرف شد و سه سال از محضر آن خضر راه تحقیق استفاده نمود و به قول خودش در آن محفل قدم در عالم دیگر گذاشت و چمن ها برسر زد.

خاک بودیم از بهار جلوه ای ساغر زدیم     دیگران گلچین شدند و ما چمن برسر زدیم

غافلان از گفتگو رفتند تا مـــوج حباب       ما چو غواص از تأمل بر سر گوهــر زدیم

همچو شمع آخر غبار ما به بیرنگی رسید       در همین محفل قدم در عالم دیـــگر زدیم

بیدل چنان آخر مفتون جمال معنوی و پایه معرفتی این سید گردید که حتی دیوانه وار گفت:

قبله خوانم یا پیامبر یا خدایا کعبه ات           اصطلاح شوق بسیار است و من دیوانه ام

ببدل میگفت این سید ما را از ما ربوده است .آیینه معنی ما زنگی چون سایه داشت ، به پرتو خورشید التفات وی از خود زدوده گشتیم. از گفتار بیدل پدیدار است که شاه قاسم هواللهی همچنانکه صوفی و عارف و از رسیده گان بارگاه قدس بود به علوم رسمی نیز دسترسی تمام داشت و حتی گاهی شعر هم می گفت . بیدل لین رباعی را از وی نقل میکند:

درکوی دلارام گذر بلید کرد        فضل بد خویش را بدر باید کرد

آیینه شوق را صفا باید کرد        در وی رخ یار را نظر بایــد کرد

و از عبارات بیدل برمیآید که دست ارادت به وی داده و تلقین طریقت از حضرت او گرفته باشد. شاه نیز بیدل را دوست داشت و همواره  او را می ستود و به سلوک و عرفان تشویق میکرد. بیدل نخستین بار لذتی را که از دیدار شاه قاسم برداشته ، معلوم میشود که در آن ایام هفده سال از عمرش می گذشت ، زیرا تاریخ دیدار وقتی بود که بیدل در آتش شوق می سوخت و درد طلب او را مضطرب میداشت. چنانکه در همین احوال در بلده " گنگ" که پایتخت اودیسه بود روزی در کنار دریا  با میرزا ظریف نشسته بود و به تفسیر قرآنکریم مشغول بود که درویشی از منسوبان شاه آمده آنها را از ورود شاه آگاه نمود ، میرزا ظریف و بیدل هر دو به محضر شاه شرفیاب شدند بیدل می گوید: من در خدمت بسا اهل جذبه و سلوک رسیده ام، اما حال و لذت که در محضر او دست داد، در هیج جا به وقوع نپوسته بود. هنگامی که میرزا ظریف و بیدل به محضر شاه رسیدند نخستین حـــرفی که از زبان شاه شنیدند، این بود: الحمـــدالله ما و شما در این شهر با هم رسیده یم فرصتها مفت شوق است و صحبت ها غنیمت ذوق . بعد از آن همان آیت را که در محفل سابق تفســـیر میکردند از حضورشاه پرسیدند، شاه در آن مورد چندان معارف و مواجید و دقایق گفتن گرفت که میرزا ظریف با وصف تبحـــری که داشت بی اختیار سر در قدم وی نهاد و زبان به مرحبا گشود و گفت چهل سال است تتبع ثقافت مدرسه فضل کرده ام و از چندین تفاســـیر سند بدست آورده ام اگر سعی اینست آه از اوقاتی که به کسب بی تمــیزی گذشت و حیف عمری که به هرزه مشقیها مصــــــــــــروف گشت.

در این غفلت سرا عرفان ما هم تازه گی دارد سرا پا مغز دانش گشتن و چیزی نفهمـــیدن. شاه در اسرار بطون قــــــــرآن و اعجاز آن کلام قدرت انتظام سخنها گفت و سخنانی در باره تفسیر قرآن شریف افزودند که از آن بوی سخنان سنایی می آید:

                     عـــــروس حضرت قرآن، نقاب آنگه بر اندازد  

                     که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

                   عجب نبود که از قرآن نصیبت نیست جز نقشی      

                    که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا

و از بیدل در این معنا میخوانیم:

                    همین بزم است کز عرض فریب وهم و ظن اینجا      

                    نگاه بلهوس اغیار و عاشق یار می بیند

                    همان آبی که میبینی طــراوت مایه گـــل هـــا      

                   چو بر آیینه پاشی کلفت زنگبار می بیند

                   تو هم سامان حیرت کن که دروقتگــه فـــرصت   

                   خیال آیینه ها می آرد و دیدار می بــیند

                  نگاه شوق پیدا کن تماشا کــــن تماشا کن

                  دو عالم جلوه است و بی بصر دشوار میبیند

چون این محفل به پایان رسید، میرزا ظریف قدمی چند متابعت کرد و بیدل سایه وار از مقدم وی جــدا نشد. آخر شاه متوجه گردید و بیدل را فهماند که از درد نهان و سوز باطن وی آگاه هست، باید از حوصله کار گیرد و آنگاه در حق بیدل دعا کرد و او را رخصت فرمود. از آن پس در صحبت باز گردید و بیدل پیوسته در محفل شاه میرفت و از انفاس گرم او برخورداری ها می یافت....

« بیدل کمال تربیت خود را از فیض حضور او می داند. بیدل در چهارعنصر چندین کرامت او را بشرح ذکر میکند و از التفات وی با خود داستانها می آورد.»

جهانبینی بیدل:

مطالعات عرفانی و فلسفی بیدل و توجه او به حضرت حکـــیم سنایی، عطار ومولانای بلخــــی و تأمل وی در آثار غزالی و محی الدین ابن عربی بر تشکیل جهانبینی فلسفی او اثرات عمیقی به جا نهاد.

بیدل با بزرگان در بار دارالسلطنه دهلی مراوده داشت و مورد حرمت و احترام بزرگان قرار میگرفت . با این همه پیکار های خونین جانشینی بر سر تصاحب تخت طاووس روح احساس او را می آزرد. آنگاه وی باری نجات مردمش ازفساد و فرسوده گی در خودش رسالتی میجست. شعر بیدل نه تنها مشرب عرفانی و فلسفی وی را می نمایاند و در آن مباحثی مانند واجب و ممکن، قدیم و حادث ، تنزیه وتشبیه وحدت و کثرت ، جوهر و عرض، هیولا و صورت راه یافته ، بلکه به گونه چشمگیر، پله معنا بر پله شکل می چربد.

بیدل شعرخود را در خدمت فلسفه مورد علاقه اش گذاشته و سستی و گسیختگی ازرشهای والای دوران او در سازمان عاطفی و فکری شاعری عربی اثر نبوده و او ار از هواداران سرسخت" کرامت انسانی" به شمار آورده است. بیدل در حالی که از حمایتگران وحدت وجود است و جهان را تجلی ذات و حقیقت اشیأ را در غیب میداند، جهان عینی را نیز بی بنیاد نمی شمارد. او نه تنها عناصر دنیایی را رهروان تکامل میداند، بلکه  هر چیز را در جای خود بی عیب و کامل می پندارد:

                             هیچ موجودی به عرض شوق ناقص جلوه نیست

                             ذره هم در رقــص موهومی که دارد کامل است

بیدل باطل ها را از حق نمیداند و انسان را موجودی زبون نمی پندارد. بیدل آنقدر در برابر آفرینش و رمزو راز آن بر خود پیچیده اسن که میتوان او را شاعر فطـــــرت نامید.

حیرت نیز تز مفاهیم مسلکی و شاعرانه بیدل است که آن را " سرچشمه معرفت حق" میداند. وی در تکوین این بینش عرفان با حدیث منقول از چشم دارد:

رب زدنی تحیراًّ فیِک.

همچنان به گفتار بزرگان نظیر بایزید بسطامی تأسی جسته است: المعرفته فی ذات الحق جهل. و العلم فی حقیقۀ المعرفته حیره. یعنی فهم انسان به درک ذات خداوند قادر نیست.